( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۱۲۶

و به زحمت در رو باز کرد و پیاده شد. بشین چیه بابا... تند سوییچ رو کشیدم و پیاده شدم و درا رو قفل کردم و دویدم دنبالش.. پردرد در حالیکه دست چپشو گرفته بود رفت داخل با فاصله ازش رفتم.
رفت داخل اتاقي.. جلوي در وایستادم و نگاش کردم.
روي تختي نشست و پرستاری بالا سرش باحرص گفت
جیمین : نگفتم نرین؟
جیمین جوابي نداد. پرستار الان دکتر رو خبر میکنم و اومد بیرون. تند گفتم
الا: ببخشید آقای ترینر چشه؟ و به جیمین اشاره کردم. نگاهي بهم کرد و گفت ... پرستار : جیمین بازوش در رفته.
واي خداي من.. هول و نگران به جیمین نگاه کردم که به زمین خیره بود. والي حتما خيلي درد داشت.. پرستار اومده بود دستشو جا بندازه که گوشیش زنگ خورد..انگار یه خبر مهم بود نگران شد و خيلي سريع رفت..هي گفتیم
الا: نره ممکنه وضع دستش بدتر شه... اما گوش نداد..همینجوري درد کشید و رفت.. و انگار رفت دکتر رو خبر کنه... بغض کردم. به خاطر من اومده بود.. از کجا فهمیده بود؟ درد شدید رو تحمل کرده بود به خاطر آزاد کردن من.. دکتری سریع از کنارم رد شد و رفت داخل دستمو به در گرفتم نگاش کردم. دکتر بعد صحبت دست چپشو گرفت و کمی حرکتش داد و بعد خيلي يه دفعه اي و تند کشیدش وحشت زده تند به صورت جیمین نگاه کردم لباشو خيلي محكم به هم فشرده بود و صورتش از دردي
که بروز نمیداد سرخ شده بود. اما کوچکترین صدايي ازش درنیومد..
حتي يه اخ کوچولو هم دلم ریخت.. اخ..خيلي درد داشت..
نگفت... اشکم اومد من بودم الان کل بیمارستان رو روی سرم میذاشتم اما اون. تند رفتم کنارش با بغض دست و بازوي سالمش رو نوازش کردم و مهربون گفتم
الا: هیچی نیست...
اما دستم و صدام خيلي ميلرزيد. من بیشتر از اون از این جا انداختن ترسیده بودم و درد میکشیدم. به زحمت نگام کرد. سینه اش تند بالا و پایین میشد دستش رو فشردم.. نمیخواستم حس . کنه تو این حال بد تنهاست..همونجور که توي اداره پلیس منو تنها نذاشته بود.
دکتر یه اتل پارچه اي به دستش بست و دور گردنش انداخت و گفت یه چند روز مواظب باش. با احتیاط باهاش برخورد کن... الان دردت خيلي کم میشه اما دوباره دردش برمیگرده برات چندتا مسکنم مینویسم اگه درد داشتي بخور.. احتمالاً تب هم ميكني..بیشتر استراحت کن..
جیمین اروم سر تکون داد. دکتر : یه کم دراز بکش.. بعد ميتوني بري..
جیمین به زور گفت
دیدگاه ها (۳)

ادامه ... جیمین : نیاز نیست اخم کردم و تند گفتم الا: چرا هست...

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۷جیمین : هنوز اینجایی؟ تند گفتم .... الا...

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۵ با بغض قدمي عقب برداشتم و نگاش کردم. ع...

ظهور ازدواج )پارت ۱۲۴ چشمامو بستم و خودمو برای شنیدن سرکوفت ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 105・⁠]⁠ᕗنمیدونم چقدر گذشته ب...

✨REGRET✨PART: 11ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو لا...

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۶ویو لیاـدکتر دست...

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

فیک مافیاها پارت ۳۳شوگا: جوجه چیزی نیست یه خراشه فقطته: دستم...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵به سمت آسانسور رفت و دکمه رو فشار داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط