مچ دخترک رو گرفت و محکم فشار دادآخ نااون بلند شد و دست پسر ...
Part ۹
مچ دخترک رو گرفت و محکم فشار داد....آخ نااون بلند شد و دست پسر رو کنار میزد اما فایده ای نداشت!
_مارو ببخشید پدر!نااون این روزا حال خوبی نداره و زود عصبی میشه!....ممنون بابت غذا
از جاش بلند شد ولی مچ دختر رو ول نکرد!...
توی ماشین یک کلمه هم با نااون حرف نزد و معلوم بود دختر رو برای حرف هایی که زد مجازات میکنه!...
+(پاشو روی گاز گذاشته بود و از ماشین ها سبقت میگرفت...از عصبانیت طوری نفس میکشید که بالا و پایین شدن قفسه سینش کاملا معلوم بود!....باید خودمو برای هر ریکشنی آماده میکردم.....
رسیدیم خونه و در رو باز کردیم....از ترس توی خودم جمع شده بودم و سرگیجه داشتم...)
بازوی دختر رو گرفت و پرتش کرد روی مبل.....رفت سمت یخچال و لیوانشو پر از آب کرد...لیوان رو دم دهنش برد ولی نتونست ازش بخوره....محکم زدش روی زمین و با سرعت رفت سمت نااون.....
یقشو گرفت و توی چشماش نگاه کرد...
_تو......تو دیوونه شدی اره؟؟!!!(داد)
+جونگکوک.....
_دهنتو ببند!!!!نمیخوام صداتو بشنوم!....بهت گفتم فقط غذاتو بخوری و جواب هیچ کدوم از حرفاشونو ندی!!(داد)
+نمیتونم بشینم و خرد شدنتو ببینم!
_اگر به فکر من بودی فقط به حرفام گوش میکردی!
کیم نااون.......به چه حقی درمورد بچه ای که با دستای خودت کشتیش حرف میزنی هاا؟؟؟؟
+اون بچه نباید بدنیا میومد!!!!مردم چی میگفتن؟؟
-بس کن من گوشم از این حرفا پره!!
+کاش جلوی باباتم مثل الان غرور داشتی!!! تعصبات فقط برای منه؟
دستشو برد توی هوا و روی گونه ی دختر فرود آورد!....دخترک مریضش روی زمین افتاد و میلرزید....
_کاش از همون اول این کارو میکردم....
ایندفعه پسر با یه سیلی راضی شد و برعکس همیشه از خونه بیرون نرفت...
نااون از روی زمین بلند شد و روبه روش ایستادو سعی کرد گریه نکنه...
مچ دخترک رو گرفت و محکم فشار داد....آخ نااون بلند شد و دست پسر رو کنار میزد اما فایده ای نداشت!
_مارو ببخشید پدر!نااون این روزا حال خوبی نداره و زود عصبی میشه!....ممنون بابت غذا
از جاش بلند شد ولی مچ دختر رو ول نکرد!...
توی ماشین یک کلمه هم با نااون حرف نزد و معلوم بود دختر رو برای حرف هایی که زد مجازات میکنه!...
+(پاشو روی گاز گذاشته بود و از ماشین ها سبقت میگرفت...از عصبانیت طوری نفس میکشید که بالا و پایین شدن قفسه سینش کاملا معلوم بود!....باید خودمو برای هر ریکشنی آماده میکردم.....
رسیدیم خونه و در رو باز کردیم....از ترس توی خودم جمع شده بودم و سرگیجه داشتم...)
بازوی دختر رو گرفت و پرتش کرد روی مبل.....رفت سمت یخچال و لیوانشو پر از آب کرد...لیوان رو دم دهنش برد ولی نتونست ازش بخوره....محکم زدش روی زمین و با سرعت رفت سمت نااون.....
یقشو گرفت و توی چشماش نگاه کرد...
_تو......تو دیوونه شدی اره؟؟!!!(داد)
+جونگکوک.....
_دهنتو ببند!!!!نمیخوام صداتو بشنوم!....بهت گفتم فقط غذاتو بخوری و جواب هیچ کدوم از حرفاشونو ندی!!(داد)
+نمیتونم بشینم و خرد شدنتو ببینم!
_اگر به فکر من بودی فقط به حرفام گوش میکردی!
کیم نااون.......به چه حقی درمورد بچه ای که با دستای خودت کشتیش حرف میزنی هاا؟؟؟؟
+اون بچه نباید بدنیا میومد!!!!مردم چی میگفتن؟؟
-بس کن من گوشم از این حرفا پره!!
+کاش جلوی باباتم مثل الان غرور داشتی!!! تعصبات فقط برای منه؟
دستشو برد توی هوا و روی گونه ی دختر فرود آورد!....دخترک مریضش روی زمین افتاد و میلرزید....
_کاش از همون اول این کارو میکردم....
ایندفعه پسر با یه سیلی راضی شد و برعکس همیشه از خونه بیرون نرفت...
نااون از روی زمین بلند شد و روبه روش ایستادو سعی کرد گریه نکنه...
- ۲.۰k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط