سنگدل
#سنگدل
part 23
جینو ترسید از خواب پرید
این خواب ها چی بود؟چرا این خواب ها رو میبینه؟؟
جینو دور و برش و نگاه کرد
کسی نبود
نمیدانست چرا ولی بی دلیل ترسید
فریاد زد
رومی و بقیه خدمتکاران و نگهبانان سریع وارد اتاق شدند
رومی نزدیک جینو شد
دست جینو را گرفت
+ارباب..خوبید؟؟
جینو پریشان بود
دور و برش را نگاه میکرد
_ر..رومی..او..اون دختر..م..مثل تو بود..اون..به کمک احتیاج داره
+ارباب خواب بود نگران نباشید همه چی مرتبه
_نه نه نیست
جینو بلند شد
کلافه دستی به موهایش کشید
برگشت
_همتون برید بیرون..رومی تو بمون کارت دارم
+چشم ارباب
خدمتکاران و نگهبانان اتاق را ترک کردند و برگشتند سر کارشان
رومی در اتاق ماند
+ارباب؟؟
جینو برگشته
چهره اش آشفته و نگران بود
+حالتون خوب نیست..ارباب چیشده؟؟
_ی سوال ازت دارم؟؟
+بله ارباب؟؟
_تو..توی بچگی..دوستی داشتی؟؟
+بچگی؟بله
_اسماشون و بگو
+عام فقط دونفرشون و یادمه چون زیادی باهاشون صمیمی بودم
جینو به طرف تخت رفت و نشست به رومی اشاره کرد
_بیا بشین توضیح بده
+چشم
رومی کنار جینو نشست و شروع به گفتن خاطراتش کرد
+خوبب من وقتی بچه بودم با یک پسر و یک دختر دوست بودم به اسم های جینو و مایا
_جینو؟؟
+عا بله
_خوب
+با من و مایا 8 سالمون بود و جینو 10 سالش بود..جینو همیشه هوای من و داشت..اون واقعا مهربون بود ولی مایا به خاطر مهربونی جینو با من همیشه وقتی جینو نبود من رو اذیت میکرد و تهدیدم میکرد و من نمیتونستم به جینو بگم و بعضی وقتا که جینو میدید صورتم زخمه میگفتم افتادم زمین
رومی همانطور که تعریف میکرد خاطراتی از جلوی چشمای جینو رد شدند
_ب..بسته..برو سر کارت
+عام چشم ارباب
رومی بلند شد و اتاق را ترک کرد
جینو دراز کشید و به فکر فرو رفت
ادامه دارد......
part 23
جینو ترسید از خواب پرید
این خواب ها چی بود؟چرا این خواب ها رو میبینه؟؟
جینو دور و برش و نگاه کرد
کسی نبود
نمیدانست چرا ولی بی دلیل ترسید
فریاد زد
رومی و بقیه خدمتکاران و نگهبانان سریع وارد اتاق شدند
رومی نزدیک جینو شد
دست جینو را گرفت
+ارباب..خوبید؟؟
جینو پریشان بود
دور و برش را نگاه میکرد
_ر..رومی..او..اون دختر..م..مثل تو بود..اون..به کمک احتیاج داره
+ارباب خواب بود نگران نباشید همه چی مرتبه
_نه نه نیست
جینو بلند شد
کلافه دستی به موهایش کشید
برگشت
_همتون برید بیرون..رومی تو بمون کارت دارم
+چشم ارباب
خدمتکاران و نگهبانان اتاق را ترک کردند و برگشتند سر کارشان
رومی در اتاق ماند
+ارباب؟؟
جینو برگشته
چهره اش آشفته و نگران بود
+حالتون خوب نیست..ارباب چیشده؟؟
_ی سوال ازت دارم؟؟
+بله ارباب؟؟
_تو..توی بچگی..دوستی داشتی؟؟
+بچگی؟بله
_اسماشون و بگو
+عام فقط دونفرشون و یادمه چون زیادی باهاشون صمیمی بودم
جینو به طرف تخت رفت و نشست به رومی اشاره کرد
_بیا بشین توضیح بده
+چشم
رومی کنار جینو نشست و شروع به گفتن خاطراتش کرد
+خوبب من وقتی بچه بودم با یک پسر و یک دختر دوست بودم به اسم های جینو و مایا
_جینو؟؟
+عا بله
_خوب
+با من و مایا 8 سالمون بود و جینو 10 سالش بود..جینو همیشه هوای من و داشت..اون واقعا مهربون بود ولی مایا به خاطر مهربونی جینو با من همیشه وقتی جینو نبود من رو اذیت میکرد و تهدیدم میکرد و من نمیتونستم به جینو بگم و بعضی وقتا که جینو میدید صورتم زخمه میگفتم افتادم زمین
رومی همانطور که تعریف میکرد خاطراتی از جلوی چشمای جینو رد شدند
_ب..بسته..برو سر کارت
+عام چشم ارباب
رومی بلند شد و اتاق را ترک کرد
جینو دراز کشید و به فکر فرو رفت
ادامه دارد......
- ۲.۹k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط