fake kook
fake kook
part*18
نکنه جونگکوک اومده درباره من با مامانم حرف بزنه نه امکان وایی دارم دیوونه میشم درست دیدم
انا: ا.ت چیشده
ا.ت: اینا اینجا چیکار میکنن
انا: اقای جئون
ا.ت:خب چرا اومدن
انا: مامان مگه نگفت
ا.ت: مامان به من چیزی مگفن
انا: امروز اخر هفتست مگه یادت رفته مامان گفت میخواد ازدواج کنه
ا.ت: وایسا ببینم واسه مامان اومدن
انا: نه پس بخاطر تو اومدن
ا.ت: پس اون پسره کیه
انا: جونگکوک میگی
ا.ت: جونگکوکه
انا: اره اسمشه میشناسیش؟
ا.ت: ها نه
انا: پسرشه
یونا: ا.ت بیا دیگه مامان میگه
ا.ت: باشه
سریع بلند شدم رفتم
ا.ت: سلام
پ: (پدر جونگکوک)
پ: سلام
از دید کوک
نشسته بودم که ا.ت اومد خیلی تعجب کرده بودم یعنی این اینجا چیکار میکنه
م: این دختر وسطمه
پ: به به خوشبختم
ا.ت: منم همینطور
م:ا.ت اینم پسر اقای جئون جونگکوکه
ا.ت: سلام
هنوز تو شک بودم یعنی ا.ت دختره خانم کیمه نه امکان نداره
کوک: سلام ا.ت
م: میشناسیش
ا.ت ابرو هاش داد بالا
کوک: ههمم نه نمیشناسمش از خودتون اسمشو شنیدم
م: من گفتم یادم نمیاد خب ولش کن
پیامی از ا.ت💞❣️
ا.ت: به مامانم نگو منو میشناسی
کوک: ا.ت من کامل گیج شدم
ا.ت: منم همینطور یعنی پدرت عاشق مامان منه
کوک: فک کنم همینطور باشه
ا.ت: اصلا فکرشو نمیکردم پدرتو باشع
کوک: این بود که گفتی مامان یه اتفاقی براش افتاده
ا.ت: اره
کوک:نمیتونم زیاد باهات حرف بزنم خب میتونی یه نقشه بکشی بتونیم درست باهم حرف بزنیم
ا.ت: باشه یه لحظه صبر کن
#کوک
#فیک
#سناریو
part*18
نکنه جونگکوک اومده درباره من با مامانم حرف بزنه نه امکان وایی دارم دیوونه میشم درست دیدم
انا: ا.ت چیشده
ا.ت: اینا اینجا چیکار میکنن
انا: اقای جئون
ا.ت:خب چرا اومدن
انا: مامان مگه نگفت
ا.ت: مامان به من چیزی مگفن
انا: امروز اخر هفتست مگه یادت رفته مامان گفت میخواد ازدواج کنه
ا.ت: وایسا ببینم واسه مامان اومدن
انا: نه پس بخاطر تو اومدن
ا.ت: پس اون پسره کیه
انا: جونگکوک میگی
ا.ت: جونگکوکه
انا: اره اسمشه میشناسیش؟
ا.ت: ها نه
انا: پسرشه
یونا: ا.ت بیا دیگه مامان میگه
ا.ت: باشه
سریع بلند شدم رفتم
ا.ت: سلام
پ: (پدر جونگکوک)
پ: سلام
از دید کوک
نشسته بودم که ا.ت اومد خیلی تعجب کرده بودم یعنی این اینجا چیکار میکنه
م: این دختر وسطمه
پ: به به خوشبختم
ا.ت: منم همینطور
م:ا.ت اینم پسر اقای جئون جونگکوکه
ا.ت: سلام
هنوز تو شک بودم یعنی ا.ت دختره خانم کیمه نه امکان نداره
کوک: سلام ا.ت
م: میشناسیش
ا.ت ابرو هاش داد بالا
کوک: ههمم نه نمیشناسمش از خودتون اسمشو شنیدم
م: من گفتم یادم نمیاد خب ولش کن
پیامی از ا.ت💞❣️
ا.ت: به مامانم نگو منو میشناسی
کوک: ا.ت من کامل گیج شدم
ا.ت: منم همینطور یعنی پدرت عاشق مامان منه
کوک: فک کنم همینطور باشه
ا.ت: اصلا فکرشو نمیکردم پدرتو باشع
کوک: این بود که گفتی مامان یه اتفاقی براش افتاده
ا.ت: اره
کوک:نمیتونم زیاد باهات حرف بزنم خب میتونی یه نقشه بکشی بتونیم درست باهم حرف بزنیم
ا.ت: باشه یه لحظه صبر کن
#کوک
#فیک
#سناریو
- ۱۴.۱k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط