#خاطرات_هادۍ_دلها

#خاطرات_هادۍ_دلها
✍ شب ڪہ دیر می اومد خونہ در نمےزد.
از روی دیوار مے پرید تو حیاط و تا اذان صبح صبر می ڪرد.
بعد بہ شیشہ می زد و همہ را براۍ نماز بیدار مے ڪرد..

🌷 بعد از شهادتش مادرم هر شب با صدای برخورد باد بہ شیشہ می گفت: ابراهیم اومده... 😔

#سلام_بر_ابراهیم_هادۍ 🕊
دیدگاه ها (۲)

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۱‌آنیا و دامیان هنوز...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

پارت بیست‌وچهارم | پیداش کن...جنگکوک هنوز گوشی شکسته‌ی لیانا...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت19صدای برخورد سن...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط