#شعر #حکایت پدری با پسری گفت به قهر

#شعر #حکایت پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر» #فردوس_برین
دیدگاه ها (۳)

جهت حفظ فرزندان از چشم زخم :حضرت امیر المومنین(ع)فرمودند: غم...

خدایا پدر و مادرم را از دنیای مجازی نجات بده نه روزمون معلوم...

نهال هایی که درون گلدان رها شده بودند اینگونه خود را از قفس ...

#خلاقیت معلم هلندی در ایام تعطیلی معلم مدرسه‌ای در هلند در ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط