#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۴: شرط سوآ
سالن هنوز ساکت بود.
همه منتظر بودن ببینن بعد از قبول کردن آزمون چی میشه.
سوآ چند لحظه ساکت موند، بعد آروم گفت:
— ولی منم یه شرط دارم.
چند نفر از درباریها با تعجب به هم نگاه کردن.
ملکه ابروش رو بالا برد.
— شرط؟
سوآ صاف ایستاد و گفت:
— میخوام امروز برگردم خونهم.
ملکه سرد پرسید:
— برای چی؟
سوآ جواب داد:
— وسایلم رو جمع کنم.
بعد خیلی ساده ادامه داد:
— فردا برمیگردم قصر و آزمون رو شروع میکنم.
ملکه چند لحظه خیره نگاهش کرد.
— فکر کردی ما انقدر سادهایم که بزاریم فرار کنی؟
سوآ شونه بالا انداخت.
— اگه میخواستم فرار کنم، همین الانم میتونستم.
بعد گفت:
— خودتون گفتین باید یک ماه اینجا بمونم خب برای یک ماه زندگی تو قصر باید وسایلم رو بیارم.
چند نفر از درباریها زیر لب خندیدن.
پادشاه آه کوتاهی کشید.
— حرف بدی هم نمیزنه.
ملکه هنوز نگاهش روی سوآ بود.
— دیگه؟
سوآ گفت:
— جونگکوک هم باهام میاد.
این بار ملکه اخم کرد.
— نه.
جونگکوک همون لحظه گفت:
— من میرم.
ملکه با صدای سرد گفت:
— تو ولیعهدی، محافظش نیستی.
جونگکوک جواب داد:
— دقیقاً برای همین باید برم.
پادشاه چند لحظه به هر دوتاشون نگاه کرد.
بعد رو به ملکه گفت:
— بزار برن.
ملکه آهسته گفت:
— این کار احمقانهست.
پادشاه شونه بالا انداخت.
— اگه قرار بود فرار کنن، تا الان کرده بودن.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ملکه خیلی آروم گفت:
— خیلی خب.
نگاهش مستقیم روی سوآ موند.
— فردا برمیگردی.
سوآ بدون تردید گفت:
— برمیگردم.
ملکه لبخند باریکی زد.
— امیدوارم.
جونگکوک دست سوآ رو گرفت.
— پس ما میریم.
پادشاه سر تکون داد.
— فردا صبح...دیر نکنی.
سوآ گفت:
— نمیکنم.
بعد هر دو از سالن بیرون رفتن.
درهای بزرگ قصر پشت سرشون بسته شد.
یه جین با تعجب گفت:
— واقعاً گذاشتید برن؟
ملکه آروم خندید.
— آره.
یه جین پرسید:
— چرا؟
ملکه خیلی خونسرد گفت:
— چون گاهی باید بزاری شکار فکر کنه آزاده.
همون موقع…
تو راهروی قصر…
سوآ و جونگکوک کنار هم راه میرفتن.
جونگکوک آروم گفت:
— واقعاً فقط برای جمع کردن وسایل میخوای بری خونه؟
سوآ یه لبخند کوچیک زد.
— نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
— پس برای چی؟
سوآ آروم گفت:
— چون امشب احتمالاً آخرین شب آرامش ماست.
نگاهش به پنجرههای بزرگ قصر افتاد.
— از فردا…اینجا میشه یه میدون جنگ.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
ممنون میشم اگه من رو به دوستاتون هم معرفی کنید♡
پارت ۱۵۴: شرط سوآ
سالن هنوز ساکت بود.
همه منتظر بودن ببینن بعد از قبول کردن آزمون چی میشه.
سوآ چند لحظه ساکت موند، بعد آروم گفت:
— ولی منم یه شرط دارم.
چند نفر از درباریها با تعجب به هم نگاه کردن.
ملکه ابروش رو بالا برد.
— شرط؟
سوآ صاف ایستاد و گفت:
— میخوام امروز برگردم خونهم.
ملکه سرد پرسید:
— برای چی؟
سوآ جواب داد:
— وسایلم رو جمع کنم.
بعد خیلی ساده ادامه داد:
— فردا برمیگردم قصر و آزمون رو شروع میکنم.
ملکه چند لحظه خیره نگاهش کرد.
— فکر کردی ما انقدر سادهایم که بزاریم فرار کنی؟
سوآ شونه بالا انداخت.
— اگه میخواستم فرار کنم، همین الانم میتونستم.
بعد گفت:
— خودتون گفتین باید یک ماه اینجا بمونم خب برای یک ماه زندگی تو قصر باید وسایلم رو بیارم.
چند نفر از درباریها زیر لب خندیدن.
پادشاه آه کوتاهی کشید.
— حرف بدی هم نمیزنه.
ملکه هنوز نگاهش روی سوآ بود.
— دیگه؟
سوآ گفت:
— جونگکوک هم باهام میاد.
این بار ملکه اخم کرد.
— نه.
جونگکوک همون لحظه گفت:
— من میرم.
ملکه با صدای سرد گفت:
— تو ولیعهدی، محافظش نیستی.
جونگکوک جواب داد:
— دقیقاً برای همین باید برم.
پادشاه چند لحظه به هر دوتاشون نگاه کرد.
بعد رو به ملکه گفت:
— بزار برن.
ملکه آهسته گفت:
— این کار احمقانهست.
پادشاه شونه بالا انداخت.
— اگه قرار بود فرار کنن، تا الان کرده بودن.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ملکه خیلی آروم گفت:
— خیلی خب.
نگاهش مستقیم روی سوآ موند.
— فردا برمیگردی.
سوآ بدون تردید گفت:
— برمیگردم.
ملکه لبخند باریکی زد.
— امیدوارم.
جونگکوک دست سوآ رو گرفت.
— پس ما میریم.
پادشاه سر تکون داد.
— فردا صبح...دیر نکنی.
سوآ گفت:
— نمیکنم.
بعد هر دو از سالن بیرون رفتن.
درهای بزرگ قصر پشت سرشون بسته شد.
یه جین با تعجب گفت:
— واقعاً گذاشتید برن؟
ملکه آروم خندید.
— آره.
یه جین پرسید:
— چرا؟
ملکه خیلی خونسرد گفت:
— چون گاهی باید بزاری شکار فکر کنه آزاده.
همون موقع…
تو راهروی قصر…
سوآ و جونگکوک کنار هم راه میرفتن.
جونگکوک آروم گفت:
— واقعاً فقط برای جمع کردن وسایل میخوای بری خونه؟
سوآ یه لبخند کوچیک زد.
— نه.
جونگکوک نگاهش کرد.
— پس برای چی؟
سوآ آروم گفت:
— چون امشب احتمالاً آخرین شب آرامش ماست.
نگاهش به پنجرههای بزرگ قصر افتاد.
— از فردا…اینجا میشه یه میدون جنگ.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
ممنون میشم اگه من رو به دوستاتون هم معرفی کنید♡
- ۱.۷k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط