عاقبت فاصله افتاد میان من و تو

عاقبت فاصله افتاد میان من و تو
اینچنین ریخت به هم روح و روان من و تو

قهوه خوردیم مگر فال جدیدی بزنیم
قهوه شد تلخ ­تر از تلخی جان من و تو

موعد دلخوری از عمر هدر رفته رسید
صف کشیدند دقایق به زیان من و تو

دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت
تا فراموش شود نام و نشان من و تو

فکر ما بود بسازیم جهانی با هم
گر چه پاشید و فرو ریخت جهان من و تو ...


دیدگاه ها (۴)

چای مینوشیدم…یکباره دلتنگ شدم ...بغض کردم ...و اشک در چشمانم...

قدر داشته هاتون رو بدونید دوستای گلم

در مــــــــــــنڪوچہ هایـے ستـــــ ڪہ بـــا تـــــــــــــ...

بعضی ها انقدر ساده عزیز میشوندکه حتی فکر نبودنشان نفسهایت را...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تو.اینچنین ریخت بهم؛ روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تو این چنین ریخت بهم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان ...

عاقبت فاصله افتاد میان من و تو اینچنین ریخت به هم روح و روان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط