『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³¹
جونگکوک از اسکله دور شد. پشت سرش هنوز صدای تیراندازی و فریادها شنیده میشد . قدمهایش سنگینتر از همیشه بودند. نمیدانست چند دقیقه راه رفته...یا چند خیابان را رد کرده ، فقط میرفت. انگار اگر میایستاد...همهچیز دوباره جلوی چشمش زنده میشد. بالاخره کنار دیوار یک انبار قدیمی ایستاد و نفس عمیقی کشید ، دستش را روی صورتش کشید. اما فایدهای نداشت. چشمهایش را که بست...همهچیز برگشت. اولین روز زندان...وقتی تهیونگ با بیخیالی وارد سلول شده بود. نقشه فرارشون ، شبی که تهیونگ او را از لبهی صخره بالا کشیده بود. شبی که زخم بازویش را بست و با اخم گفت : « ساکت باش »
صبحی که ساک را از دستش گرفت و نگذاشت چیزی بلند کند.
صدای خوابآلودش... : «کوک...»
جونگکوک ناگهان چشمهایش را باز کرد ، دیگر طاقت نداشت ؛ مشتش را با تمام قدرت به دیوار کوبید و صدای برخورد استخوان با سیمان در کوچه پیچید.
جونگکوک : فاک...!
نفسش میلرزید. دوباره مشتش را به دیوار زد و این بار پوست دستش شکافت. اما انگار هیچ دردی حس نمیکرد. فقط یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد. « همهی اون لحظهها... دروغ بود؟ »
آرام روی زمین نشست و سرش را به دیوار تکیه داد. برای اولین بار بعد از سالها...اشک از چشمهایش پایین آمد. نه برای زندان...نه برای لوکا...نه برای تمام سالهایی که از دست داده بود. فقط برای یک نفر ، سیان یا شایدم تهیونگ ؟! حتی اسمش رو هم نمیدونه . لبخند تلخی روی لبش نشست.
جونگکوک : چه احمقی بودم...فکر میکردم...بالاخره یکی پیدا شده که کنارم بمونه.
صدایش آرامآرام شکست.
جونگکوک : چرا...؟ چرا از بین این همه آدم...باید تو باشی...؟
سکوت کوچه تنها جوابش بود. چند دقیقه همانجا ماند ، بعد بیاختیار یاد آخرین تصویر افتاد. تهیونگ...که با گلوله روی زمین افتاده بود. قلبش محکم فشرده شد ، با عصبانیت سرش را تکان داد.
جونگکوک : نه...حق نداری نگرانش باشی ؛ بهت دروغ گفت...ازت استفاده کرد...
اما هرچه بیشتر این جملهها را برای خودش تکرار میکرد...کمتر باورشون میکرد. دستش رو روی چشمهاش گذاشت و نفس لرزانی کشید. با صدایی که از گریه گرفته بود، زیر لب گفت
جونگکوک : چرا...چرا نمیتونم ازت متنفر باشم...؟
.......
تهیونگ روی برانکارد دراز کشیده بود ، گلوله از شانهاش عبور کرده بود . مأموران دورش جمع شده بودند اما اون حتی صدای آنها را هم نمیشنید. تمام مدت...فقط به یک جهت خیره بود. به مسیری که جونگکوک از آن رفته بود...و با خودش فقط یک فکر میکرد... « معذرت میخوام جونگکوک ، دلتو شکستم اما....واقعا دوستت دارم و تا ابد...به این دوست داشتن ادامه میدم »
.....ادامه دارد
از اونجایی که خیلی مهربونم و زود خر میشم
اینم اشانتیون😂😂
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³¹
جونگکوک از اسکله دور شد. پشت سرش هنوز صدای تیراندازی و فریادها شنیده میشد . قدمهایش سنگینتر از همیشه بودند. نمیدانست چند دقیقه راه رفته...یا چند خیابان را رد کرده ، فقط میرفت. انگار اگر میایستاد...همهچیز دوباره جلوی چشمش زنده میشد. بالاخره کنار دیوار یک انبار قدیمی ایستاد و نفس عمیقی کشید ، دستش را روی صورتش کشید. اما فایدهای نداشت. چشمهایش را که بست...همهچیز برگشت. اولین روز زندان...وقتی تهیونگ با بیخیالی وارد سلول شده بود. نقشه فرارشون ، شبی که تهیونگ او را از لبهی صخره بالا کشیده بود. شبی که زخم بازویش را بست و با اخم گفت : « ساکت باش »
صبحی که ساک را از دستش گرفت و نگذاشت چیزی بلند کند.
صدای خوابآلودش... : «کوک...»
جونگکوک ناگهان چشمهایش را باز کرد ، دیگر طاقت نداشت ؛ مشتش را با تمام قدرت به دیوار کوبید و صدای برخورد استخوان با سیمان در کوچه پیچید.
جونگکوک : فاک...!
نفسش میلرزید. دوباره مشتش را به دیوار زد و این بار پوست دستش شکافت. اما انگار هیچ دردی حس نمیکرد. فقط یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد. « همهی اون لحظهها... دروغ بود؟ »
آرام روی زمین نشست و سرش را به دیوار تکیه داد. برای اولین بار بعد از سالها...اشک از چشمهایش پایین آمد. نه برای زندان...نه برای لوکا...نه برای تمام سالهایی که از دست داده بود. فقط برای یک نفر ، سیان یا شایدم تهیونگ ؟! حتی اسمش رو هم نمیدونه . لبخند تلخی روی لبش نشست.
جونگکوک : چه احمقی بودم...فکر میکردم...بالاخره یکی پیدا شده که کنارم بمونه.
صدایش آرامآرام شکست.
جونگکوک : چرا...؟ چرا از بین این همه آدم...باید تو باشی...؟
سکوت کوچه تنها جوابش بود. چند دقیقه همانجا ماند ، بعد بیاختیار یاد آخرین تصویر افتاد. تهیونگ...که با گلوله روی زمین افتاده بود. قلبش محکم فشرده شد ، با عصبانیت سرش را تکان داد.
جونگکوک : نه...حق نداری نگرانش باشی ؛ بهت دروغ گفت...ازت استفاده کرد...
اما هرچه بیشتر این جملهها را برای خودش تکرار میکرد...کمتر باورشون میکرد. دستش رو روی چشمهاش گذاشت و نفس لرزانی کشید. با صدایی که از گریه گرفته بود، زیر لب گفت
جونگکوک : چرا...چرا نمیتونم ازت متنفر باشم...؟
.......
تهیونگ روی برانکارد دراز کشیده بود ، گلوله از شانهاش عبور کرده بود . مأموران دورش جمع شده بودند اما اون حتی صدای آنها را هم نمیشنید. تمام مدت...فقط به یک جهت خیره بود. به مسیری که جونگکوک از آن رفته بود...و با خودش فقط یک فکر میکرد... « معذرت میخوام جونگکوک ، دلتو شکستم اما....واقعا دوستت دارم و تا ابد...به این دوست داشتن ادامه میدم »
.....ادامه دارد
از اونجایی که خیلی مهربونم و زود خر میشم
اینم اشانتیون😂😂
- ۳۵۵
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط