ماجراهای خانواده لو
ماجراهای خانواده لو
بعد گل بازی که با لو داشتیم رفتم نشستم کنار بابا کریس که خرش کنم مخ مامان سوهورو بزنه باهامون دعوا نکنه,غیر بابا چانی و بکی و دی او و شیومین هم اونجا نشسته بودن,چرا خونه رو گلی کردیم..حالا مکتلممون با پدر جان خیلی جالب بود گفتم براتون بگم
توپذیرایی بابا لو مبل نشسته بود بکی و چانی هم کنارهم نشسته بودن چانی داشت بکیو گاز میگرفت شیو هم رو مبل تک نفره نشسته بود داشت چیپس میخورد دی او هم داشت به وستیل خونه نگاه بد مینداخت یعنی یجوری یهو برگشت به تلویزیون نگاه کردم تلویزیون بیچاره زبون باز کرد گفت:غلط کردم دیگه فیلمای خاک برسری نشون نمیدم
اقا من رفتم کنار بابا کریس نشستم گفتم:سلام بابا کریس خوش استایل
باباکریس:سلام کردن ایزنات مای استایل ولی چون عروسمی سلام
من:باباکریس جون من خیلی شمارو دوست دارم
باباکریس:همچنین
من خرذوق:اخ جون یعنی شماهم منو دوست داری بابا کریس؟؟؟
بابا کریس:نه دیگه الان هردومون منو خیلی دوست داریم
قیافه من:O_o
شیومین که ازبس خندید چیپس تو گلوش گیر کرد
چانی هم درحال گاز گرفتن بکی بود وقتی باباکریس این حرف و زد نمیدونست از خنده چیکار کنه دست بکی بیچاره رو محکم گاز گرفت بکی هم با کوسن روی مبل انقدر زد توسرش فک کنم ضربه مغزی شد,دی او هم همچنان بدنگاه میکرد
,,ادامه در قسمت بعد,,
بعد گل بازی که با لو داشتیم رفتم نشستم کنار بابا کریس که خرش کنم مخ مامان سوهورو بزنه باهامون دعوا نکنه,غیر بابا چانی و بکی و دی او و شیومین هم اونجا نشسته بودن,چرا خونه رو گلی کردیم..حالا مکتلممون با پدر جان خیلی جالب بود گفتم براتون بگم
توپذیرایی بابا لو مبل نشسته بود بکی و چانی هم کنارهم نشسته بودن چانی داشت بکیو گاز میگرفت شیو هم رو مبل تک نفره نشسته بود داشت چیپس میخورد دی او هم داشت به وستیل خونه نگاه بد مینداخت یعنی یجوری یهو برگشت به تلویزیون نگاه کردم تلویزیون بیچاره زبون باز کرد گفت:غلط کردم دیگه فیلمای خاک برسری نشون نمیدم
اقا من رفتم کنار بابا کریس نشستم گفتم:سلام بابا کریس خوش استایل
باباکریس:سلام کردن ایزنات مای استایل ولی چون عروسمی سلام
من:باباکریس جون من خیلی شمارو دوست دارم
باباکریس:همچنین
من خرذوق:اخ جون یعنی شماهم منو دوست داری بابا کریس؟؟؟
بابا کریس:نه دیگه الان هردومون منو خیلی دوست داریم
قیافه من:O_o
شیومین که ازبس خندید چیپس تو گلوش گیر کرد
چانی هم درحال گاز گرفتن بکی بود وقتی باباکریس این حرف و زد نمیدونست از خنده چیکار کنه دست بکی بیچاره رو محکم گاز گرفت بکی هم با کوسن روی مبل انقدر زد توسرش فک کنم ضربه مغزی شد,دی او هم همچنان بدنگاه میکرد
,,ادامه در قسمت بعد,,
- ۶.۵k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط