روزی یه معتادی هنگام اذان مغرب سیگار می کشید...

روزی یه معتادی هنگام اذان مغرب سیگار می کشید...
درهمون وقت بچه هاش داشتند وضو می گرفتند که به مسجد برند!!
پدربزرگ شان روی تختش نشسته بود و منظره را تماشا میکرد!
پدر بزرگ رو به پسر معتادش کرد و گفت:تو خجالت نمیکشی بچه هایت دارندبه مسجد میروند اون وقت توداری سیگار می کشی؟
مرد معتاد رو به پدرش کرد و گفت ...









دیدی فرق بین تربیت من و تربیت خودتو!!
دیدگاه ها (۳)

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه او...

خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨ پدرش : راستش از این...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

رمان دختر خاص پارت 29ات و وونی وارد کلاس شدن. سه پسر هم پشت ...

🧁 پارت هشتم | مسابقه‌ی شیرینی‌پزیدو هفته از آشنایی لیانا و ج...

پارت3یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربه‌ی سنگینی به قفسه‌ی سی...

#عاشق در نگاه او part 1امروز هوسوک با داد بیدارم کرد که بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط