تا موی تو و دست من و شانه مهیاست

تا موی تو و دست من و شانه مهیاست
در دست من انگار که سرمایه دنیاست
این همچو شب تیره، سیه فام، برایم
روشنگر جان دل و سرمنشا فرداست
قربان سیاهی سر زلف تو جانم
در زیر شب گیسوی تو، ماه هویداست
دل می بری از من؟ ببر! این مفتِ گران را
دل هدیه ی ناقابل این عاشق شیداست
در چاله ی آن چانه چه داری که برایش
یوسف شده قلب من و دربند زلیخاست
دلداده ی تو هیچ ندارد به جز از عشق
ای بی سر و پا شاهری در عشق تو رواست
امشب که مرا بند سر زلف تو دام است
در جان و دل از عشق تو صد غلغله برپاست
"تاخیر نکن حکم بده حاکم احساس
تا موی تو و دست من و شانه مهیاست
دیدگاه ها (۱)

ببین تو ای نگار من! چه بی بهانه می رویچه در سکوت و غمزده، چه...

خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشدبه هر جا پا نهم از ب...

مرابه خنده ای ازآفتاب مهمان کنبه صبح روشن بی التهاب مهمان کن...

هوا عطر و نفس آیینه دار استمبارک بادت ای بلبل بهار است "؟مبا...

چشم بد ازت دور زندگیم

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟سایهٔ سوخته‌دل! این طمع خام ...

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زماندر آینه پیر شدم و در دلم جوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط