بسم رب الشهداء...

بسم رب الشهداء...






شهیدمدافع حرم مجید قربانخانی(قسمت دوم):

قبل از رفتن به سوریه از همه اهل محل حلالیت طلبید‌، می‌گفت شاید ناخواسته دل کسی را شکسته باشم، نمی‌خواهم حتی ذره‌ای ناراحتی از من در دل کسی باشد...

روز آخر قبل از اینکه برود به مغازه پدر برای خداحافظی رفت، دوست پدرم به او می‌گوید: ♡مجید♡نرو تو تنها پسر خانواده هستی و اگر تو بروی پدرت تنها می‌شود. ♡مجید ♡می‌گوید: نه من قرارم را با حضرت زینب (سلام الله علیها) گذاشته‌ام و باید حتما بروم. پدرم گفته: ♡مجید♡ جان می‌خواهم بعد از اینکه از ماموریت ۴۵ روزه‌ات برگشتی برایت به خواستگاری بروم. و به خانه من آمد و با من هم خداحافظی کرد. گفتم ♡مجید♡ نرو، گفت اینقدر توی تصمیم من نه نیاورید، من تصمیم خودم را گرفته‌ام. مگر هر کس رفته سوریه شهید شده؛ و رفت و با خود دل و روح و همه ی وجود من را به ابدیت برد...

♡مجید♡ یک هفته قبل از اینکه به سوریه برود خواب شهادتش را دیده بود و یک هفته بعد از رفتن به سوریه هم شهید شد. یک هفته‌ای که سوریه بود هر روز زنگ می‌زد، مادرم خیلی بی‌تابی می‌کرد، روز آخر که زنگ زد گفت‌: من تا یک هفته دیگر نمی‌توانم زنگ بزنم. و به مادرم گفت یه وقت نروی پادگان بگویی بچه من زنگ نزده و آبروی من را ببری. من خودم هر وقت توانستم به شما زنگ می‌زنم...


شب آخر جوراب‌های همرزمانش را می‌شسته، همرزمش به مجید گفته: مجید حیف تو نیست با این اعتقادات و اخلاق و رفتار که خالکوبی روی دستت است.
♡مجید♡می‌گوید: تا فردا این خالکوبی یا خاک می‌شود و یا اینکه پاک می‌شود. و فردای آن روز داداش مجید محله یافت آباد برای همیشه رفت...

یک تیر به بازوی سمت چپش می خورد، دستش را پاره کرده و سه تا از تکفیری‌ها را می‌کشد، سه یا چهار تیر به سینه و پهلویش می‌خورد و شهید می‌شود و هنوز پیکر مطهرش برنگشته است. محل شهادتش جنوب حلب، خان طومان، باغ زیتون است. و همه محله یافت آباد تهران هنوز منتظر بازگشت پیکر پاک و نورانی مجید هستند...






شهادت جامونده های بی قرار صلوااات...
دیدگاه ها (۴)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

رمان | آخرین زنگِ قبل از خداحافظی🏀⃢⋆ژانر: مدرسه‌ای | عاشقانه...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت9ویو کوکبعد از ...

چند پارتی

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش دوم_یک لحظه نگاهش می‌کنم و بعد می‌گویم"من ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

به یاد همون بچه هایی که امروز به جای اینکه بشینن روی نیمکت ه...

📸 عکس آخرپارت اول: «فقط یه عکس»اِلیسا یه عادت داشت که دِیوید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط