روایت

آقای خندان ما

خودش عکس بزرگی توی دستش بود. آمد سمت ما. دست کشید روی صورت آقا. گفت می‌شه عکسامونو با هم عوض کنیم؟ آخه توی عکس شما می‌خنده.


۱۰ اسفند ۱۴۰۴- قم حرم حضرت معصومه

✍️ #زینب_خزایی

#روایت
#جان_ایران
دیدگاه ها (۳)

پدر آقاسید موسی شبیری، اسم ایشان را به عنوان توسّل به حضرت م...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

🔎#قاب_زندگی | روایت‌هایی از زندگی‌ رهبر معظم انقلاب📖 *خرسندی...

part10مایا گفت: — آروم باش، به خاطر من...جیمین با عصبانیت گف...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

هوسوک یکم سکوت کرد. نگاهش از روی دستت سرخورد روی چشمهات. لحن...

برادر ناتنی

پارت سوم---**پارت سوم: بازی با آتش**لیها با تمامِ توانش تکون...

رمان تهکوک

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط