می خواستم
می خواستم
با دستهایت لانه بسازم
و
پرنده ی کوچکی شوم
درست میان دستهای تو
می خواستم
در لانه ی کوچک خوشبختی
بنشینم
زل بزنم به تو
به
چشمهایت... نه ،اصلا بیا و فراموش کن
حالا دیگر دیر است
نه دستهایت را دارم
نه می توانم به چشمهایت
نگاه کنم
چشمانت... در قابِ نگاهِ دیگری ست
و
من ،فقط می توانم بگویم:
روزی
دستهایت را
در باران
گم
کردم.
با دستهایت لانه بسازم
و
پرنده ی کوچکی شوم
درست میان دستهای تو
می خواستم
در لانه ی کوچک خوشبختی
بنشینم
زل بزنم به تو
به
چشمهایت... نه ،اصلا بیا و فراموش کن
حالا دیگر دیر است
نه دستهایت را دارم
نه می توانم به چشمهایت
نگاه کنم
چشمانت... در قابِ نگاهِ دیگری ست
و
من ،فقط می توانم بگویم:
روزی
دستهایت را
در باران
گم
کردم.
- ۱.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط