part 43
part 43
و همون لحظه تفنگمو در آوردم
اون تفنگو واس این روز نگه داشته بودم تا انتقاممو بگیرم
ب.ت : تفنگ ؟
ته : چیه بنظرت هنوز بچم
ب.ت : خیلی ضعیفم نیستی
ول این تفنگ پره
ته : معلومه ک هست
ب.ت : ول من مطمئن نیستم
ته : میخوای منو گول بزنی هومم ول نمیتونی
ب.ت : قبل ازینکه بیای خالیش کردم
ته : چی ؟!
داشتم خشابشو چک میکردم ک یچیزی خورد ب سرمو افتادمزمین
بیهوش نشده بود ولی کاملا هوشیارم نبودم
ب.ت : احمق ( خنده )
ته : عوضی
ب.ت : مجبورت میکنم دیگ بهم فحش ندی
و تفنگشو گذاشت زیر فکم و بهم نزدیک شد و سرشو جلو آورد
ب.ت : تو هیچی نیستی
درست مثل مادرت ( آروم )
تهیونگتف کرد تو صورتش
ته : تو لیاقت آوردن اسم به این قشنگی نداری حرومزاده
و با لگد اومد تو صورت ته
ب.ت : بهت گفتم بهم احترام بزار ول چ کنیم نمیفهمی
بیاریدش
ب در نگاه کردم و دیدم یه تنه بیرونو روی زمین میکشن و اون آدم تقلا میکنه
اون عوضی موهاشو گرفت و صورتشو آورد جلوم اون ا.ت بود
ته : نه..ن...نه...نه ا.ت نه...منو...هرکاری...داری ...با من.بکن...ا...ا.ت..اتو...ول کن ...التماست میکنم ...( ترس و گریه )
ب.ت : بیشتر
ته : التماست میکنم...جون...منو ..بگیر...اصن..منو...بسوزون ...کاری باهاش نداشته باش ...
زانو زدم جلوش و التماسش میکردم و ا.تم گریه میکرد
ا.ت : نک...ن ( صدای گرفته و آروم )
زانو زده بودم و سرمو بردمنزدیک پاهاش و فقط گریه میکردم و التماسش میکردم....
ته : ا.ت زندگیمه ازم نگیرش...
خواهش میکنم ...التماست میکنم
تمام اموالمو بهت میدم
سرشو نزدیک سرم آورد
ب.ت : حالا شدی مث مادرت اونم دقیقا همین جمله هارو تکرار میکرد و جلوم زانو زده بود ک نکشمت ولی میدونی چیه تو بهش بی محلی کردی اون بهت زنگ زد خواست ک تو فرار کنی ول تو با داد بهش گفتی دیگبهت زنگ نزنه
تو حتی از منم حقیر تر و پست تری و آخر عاقبت مث مادرت میشه
عذاب وجدان و تنفر تمام وجودمو گرفت وقتی فهمیدم واقعا اینکارو کردم رو زانو هام فرود اومدم و بدون هیچ حرفی شروع کردم به گریه کردن حق با اونه من واقعا یه شیطانم ول ا.ت نباید اینجا بمیره
ته : پ...پ..پس ا.ت چی
ب.ت : ببریدشون..
ته : یا بزار ا.ت بره چرا داری باهاممیاریش یاااااااا
حرومزاااادهههههه
بردنمون تو یه اتاق و ولمون کردن
ا.ت به شدت زخمی شده بود همینجوری ازش خون میرفت
و منم ک تنها چیزی ک میخواستممرگبود تو خودمگم شده بودم و نمیدونستم این درد کی منو ول میکنه دیدم ا.ت داره تکون میخوره
ا.ت: یا...تهیونگ
ته : ا...ا...ا.ت کنچانا
ا.ت : تهی...یونگ..
ته : ب..بله
ا.ت : نمیتونم بشنوم
تعجب کردم و ترسیدم
ته : چ..چ...چی ؟!
ا.ت : صدا تو گوشم نمیاد نمیشنوم ( گریه و داد )
ا.تو محکم بغل کردم و سرشو گرفتم دیدم از سرش و از گوشش داره خون زیادی میاد
اشکم در اومد ...
شرط نداریم :)
و همون لحظه تفنگمو در آوردم
اون تفنگو واس این روز نگه داشته بودم تا انتقاممو بگیرم
ب.ت : تفنگ ؟
ته : چیه بنظرت هنوز بچم
ب.ت : خیلی ضعیفم نیستی
ول این تفنگ پره
ته : معلومه ک هست
ب.ت : ول من مطمئن نیستم
ته : میخوای منو گول بزنی هومم ول نمیتونی
ب.ت : قبل ازینکه بیای خالیش کردم
ته : چی ؟!
داشتم خشابشو چک میکردم ک یچیزی خورد ب سرمو افتادمزمین
بیهوش نشده بود ولی کاملا هوشیارم نبودم
ب.ت : احمق ( خنده )
ته : عوضی
ب.ت : مجبورت میکنم دیگ بهم فحش ندی
و تفنگشو گذاشت زیر فکم و بهم نزدیک شد و سرشو جلو آورد
ب.ت : تو هیچی نیستی
درست مثل مادرت ( آروم )
تهیونگتف کرد تو صورتش
ته : تو لیاقت آوردن اسم به این قشنگی نداری حرومزاده
و با لگد اومد تو صورت ته
ب.ت : بهت گفتم بهم احترام بزار ول چ کنیم نمیفهمی
بیاریدش
ب در نگاه کردم و دیدم یه تنه بیرونو روی زمین میکشن و اون آدم تقلا میکنه
اون عوضی موهاشو گرفت و صورتشو آورد جلوم اون ا.ت بود
ته : نه..ن...نه...نه ا.ت نه...منو...هرکاری...داری ...با من.بکن...ا...ا.ت..اتو...ول کن ...التماست میکنم ...( ترس و گریه )
ب.ت : بیشتر
ته : التماست میکنم...جون...منو ..بگیر...اصن..منو...بسوزون ...کاری باهاش نداشته باش ...
زانو زدم جلوش و التماسش میکردم و ا.تم گریه میکرد
ا.ت : نک...ن ( صدای گرفته و آروم )
زانو زده بودم و سرمو بردمنزدیک پاهاش و فقط گریه میکردم و التماسش میکردم....
ته : ا.ت زندگیمه ازم نگیرش...
خواهش میکنم ...التماست میکنم
تمام اموالمو بهت میدم
سرشو نزدیک سرم آورد
ب.ت : حالا شدی مث مادرت اونم دقیقا همین جمله هارو تکرار میکرد و جلوم زانو زده بود ک نکشمت ولی میدونی چیه تو بهش بی محلی کردی اون بهت زنگ زد خواست ک تو فرار کنی ول تو با داد بهش گفتی دیگبهت زنگ نزنه
تو حتی از منم حقیر تر و پست تری و آخر عاقبت مث مادرت میشه
عذاب وجدان و تنفر تمام وجودمو گرفت وقتی فهمیدم واقعا اینکارو کردم رو زانو هام فرود اومدم و بدون هیچ حرفی شروع کردم به گریه کردن حق با اونه من واقعا یه شیطانم ول ا.ت نباید اینجا بمیره
ته : پ...پ..پس ا.ت چی
ب.ت : ببریدشون..
ته : یا بزار ا.ت بره چرا داری باهاممیاریش یاااااااا
حرومزاااادهههههه
بردنمون تو یه اتاق و ولمون کردن
ا.ت به شدت زخمی شده بود همینجوری ازش خون میرفت
و منم ک تنها چیزی ک میخواستممرگبود تو خودمگم شده بودم و نمیدونستم این درد کی منو ول میکنه دیدم ا.ت داره تکون میخوره
ا.ت: یا...تهیونگ
ته : ا...ا...ا.ت کنچانا
ا.ت : تهی...یونگ..
ته : ب..بله
ا.ت : نمیتونم بشنوم
تعجب کردم و ترسیدم
ته : چ..چ...چی ؟!
ا.ت : صدا تو گوشم نمیاد نمیشنوم ( گریه و داد )
ا.تو محکم بغل کردم و سرشو گرفتم دیدم از سرش و از گوشش داره خون زیادی میاد
اشکم در اومد ...
شرط نداریم :)
- ۹.۳k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط