رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۱
درست برعکسشه، گاهی وقتها بدجور
دلمو میشکنه.
دستمو که زیر سرم بود رو زیر بالشت بردم و
چشمهامو بستم.
با صداي غیز مانند در استرسم گرفت اما سعی کردم خودمو به خواب بزنم.
نکنه بازم اومده... واي خدا!
چیزي نگذشت که تخت بالا و پایین شد و حضورشو
پشت سرم حس کردم.
دستش که دور بدنم حلقه شد و از پشت بهم
چسبید نفسمو بند آورد.
یه کلام حرفی نزد و فقط کنارم خوابید.
میخواستم پسش بزنم اما با فکر به اینکه دیگه
آخرین باریه که تو بغلش خوابیدن رو تجربه میکنم
سکوت کردم.
اینم سرنوشت من و توعه مهرداد.
اون دستشو آروم از زیر دستم رد کرد و دورم حلقه کرد.
حالا درست توي آغوشش بودم.
صداي آرومشو شنیدم.
-بخاطر اینکه اینقدر اذیتت میکنم معذرت
میخوام.
غم وجودمو پر کرد.
نفس عمیقی کشید و دیگه چیزي نگفت.
****
تا وقتی که از در بیرون بره با نگاهم بدرقهش کردم.
صبح وقتی بیدار شدم دیدم کنارم نیست، انگار نمی
خواسته بفهمه که شب با بغل کردن من خوابش
برده.
الانم فقط یک کلام گفت که میخواد بره پیش
فرهاد.
پوزخندي رو لبم نشست.
منو اینجا زندانی کرده اونوقت خودش میره می
گرده!
کاش ایمان بیاد و نجاتم بده.
از روي صندلی آشپزخونه بلند شدم و وارد هال
شدم.
بیهدف دور تا دور خونه قدم میزدم.
چیزي نگذشت که با صداي ایمان پاهام میخ زمین
شدند.
-مطهره؟
زود به خودم اومدم و با دو به سمت در حیاط رفتم.
از ساختمون بیرون اومدم که با دیدنش خوشحالی
وجودمو پر کرد.
نگران از اون حیاط توي این حیاط پرید و به سمتم
اومد.
-خوبی؟
با خوشحالی گفتم: الان که تو رو دیدم عالیم.
بهم رسید و اجزاي صورتمو از زیر نظر گذروند.
-اذیتت که نکرده؟
به زور لبخندي زدم.
-نه، تا برنگشته بریم.
-نگران اون نباش، تا من نخوام برنمیگرده اینجا.
تعجب کردم.
-یعنی چی؟
-برو وسایلهاتو بردار توي ماشین بهت میگم.
-تنها یه کیف داشتم که اینم توي ماشین مهرداده.
نالیدم: تاره گوشیمم دستشه.
لبخندي زد.
-نگران نباش، همه چیز تحت کنترل منه.
مشکوك بهش نگاه کردم.
-چیکار کردي؟
با همون لبخند گفت: بهت میگم، بریم.
کنار دیوار وایسادیم.
تا خواستم به اونور بپرم ایمان بازومو گرفت.
-بذار کمکت کنم.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
-فکر کردي از اون دختراي نازنازیم که از دیوار
خونه بالا نرفته؟
ابروهاش بالا پریدند که خندیدم و به اون طرف
پریدم.
همون طور نگاهم میکرد.
دست به سینه گفتم: نمیخواي بیاي؟ نکنه کمک می
خواي؟
چشم غرهاي بهم رفت که خندیدم.
به این طرف پرید و باهم به سمت در هال رفتیم.
وارد هال شدم که با دیدن اینکه معماري اینجا هم
شبیه اونوره ابروهام بالا پریدند.
از ویلا که بیرون اومدیم با دیدن ماشین مهرداد با
تعجب گفتم: چرا ماشینش اینجاست؟!
به ایمان نگاه کردم.
-مهرداد کجاست؟
در ماشینو باز کرد.
#پارت_۲۴۱
درست برعکسشه، گاهی وقتها بدجور
دلمو میشکنه.
دستمو که زیر سرم بود رو زیر بالشت بردم و
چشمهامو بستم.
با صداي غیز مانند در استرسم گرفت اما سعی کردم خودمو به خواب بزنم.
نکنه بازم اومده... واي خدا!
چیزي نگذشت که تخت بالا و پایین شد و حضورشو
پشت سرم حس کردم.
دستش که دور بدنم حلقه شد و از پشت بهم
چسبید نفسمو بند آورد.
یه کلام حرفی نزد و فقط کنارم خوابید.
میخواستم پسش بزنم اما با فکر به اینکه دیگه
آخرین باریه که تو بغلش خوابیدن رو تجربه میکنم
سکوت کردم.
اینم سرنوشت من و توعه مهرداد.
اون دستشو آروم از زیر دستم رد کرد و دورم حلقه کرد.
حالا درست توي آغوشش بودم.
صداي آرومشو شنیدم.
-بخاطر اینکه اینقدر اذیتت میکنم معذرت
میخوام.
غم وجودمو پر کرد.
نفس عمیقی کشید و دیگه چیزي نگفت.
****
تا وقتی که از در بیرون بره با نگاهم بدرقهش کردم.
صبح وقتی بیدار شدم دیدم کنارم نیست، انگار نمی
خواسته بفهمه که شب با بغل کردن من خوابش
برده.
الانم فقط یک کلام گفت که میخواد بره پیش
فرهاد.
پوزخندي رو لبم نشست.
منو اینجا زندانی کرده اونوقت خودش میره می
گرده!
کاش ایمان بیاد و نجاتم بده.
از روي صندلی آشپزخونه بلند شدم و وارد هال
شدم.
بیهدف دور تا دور خونه قدم میزدم.
چیزي نگذشت که با صداي ایمان پاهام میخ زمین
شدند.
-مطهره؟
زود به خودم اومدم و با دو به سمت در حیاط رفتم.
از ساختمون بیرون اومدم که با دیدنش خوشحالی
وجودمو پر کرد.
نگران از اون حیاط توي این حیاط پرید و به سمتم
اومد.
-خوبی؟
با خوشحالی گفتم: الان که تو رو دیدم عالیم.
بهم رسید و اجزاي صورتمو از زیر نظر گذروند.
-اذیتت که نکرده؟
به زور لبخندي زدم.
-نه، تا برنگشته بریم.
-نگران اون نباش، تا من نخوام برنمیگرده اینجا.
تعجب کردم.
-یعنی چی؟
-برو وسایلهاتو بردار توي ماشین بهت میگم.
-تنها یه کیف داشتم که اینم توي ماشین مهرداده.
نالیدم: تاره گوشیمم دستشه.
لبخندي زد.
-نگران نباش، همه چیز تحت کنترل منه.
مشکوك بهش نگاه کردم.
-چیکار کردي؟
با همون لبخند گفت: بهت میگم، بریم.
کنار دیوار وایسادیم.
تا خواستم به اونور بپرم ایمان بازومو گرفت.
-بذار کمکت کنم.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
-فکر کردي از اون دختراي نازنازیم که از دیوار
خونه بالا نرفته؟
ابروهاش بالا پریدند که خندیدم و به اون طرف
پریدم.
همون طور نگاهم میکرد.
دست به سینه گفتم: نمیخواي بیاي؟ نکنه کمک می
خواي؟
چشم غرهاي بهم رفت که خندیدم.
به این طرف پرید و باهم به سمت در هال رفتیم.
وارد هال شدم که با دیدن اینکه معماري اینجا هم
شبیه اونوره ابروهام بالا پریدند.
از ویلا که بیرون اومدیم با دیدن ماشین مهرداد با
تعجب گفتم: چرا ماشینش اینجاست؟!
به ایمان نگاه کردم.
-مهرداد کجاست؟
در ماشینو باز کرد.
- ۲.۵k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط