عصر یک جمعه دلگیر ، دلم گفت بگویم بنویسم

عصر یک جمعه دلگیر ، دلم گفت بگویم بنویسم
که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟
چرا آب به گلدان نرسیده است ؟
چرا لحظه باران نرسیده است ؟
دل عشق ترک خورد
گل زخم نمک خورد
زمین مرد
زمین برسر دوشش غم واندوه به انبوه فقط برد
دیدگاه ها (۱۹)

ﺩﻟﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺖ، ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻨﺖِ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮑﺶ ﺭﺍﻩِ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ ، ﭘﺮ ﺑ...

غماتو بذار از کنارم برو سراسر غروب و غمو غربتم تلاشه تو بی ...

از تقدیر سرنوشت غمگین نباش!چه بسا سگ هایی بر روی اجساد شیرها...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۳۲: بیداریِ هیولا یا فرشته؟اتاقِ بیما...

حصار گل سرخقسمت پانزدهمخب ادم ابی!من اگه عاشق تو‌شده باشم چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط