پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
PART 4
دستش رو دور گردن دازای گذاشت
دازای همچنان هق هق کنان بلند گریه میکرد
دختر نفس عمیقی کشید و مثل همیشه که وقتی درد داشت توی بغل دازای سرشو روی سینش میذاشت سرشو آروم روی سینه دازای گذاشت
و باصدای ضعیفش گفت
" ب....بخشید.......ببخشید که دوباره تنهات میزارم "
دازای که هنوز از ته قلب گریه میکرد دخترک رو بیشتر توی بغلش فشار داد و گفت
دازای : اشکالی نداره کوچولوی من....اشکالی نداره
" سردمه...........خستم..........خیلی خستم "
کلمه آخر رو خیلی آروم گفت و بعد از چند دقیقه با آرامش پلکاشو رو هم گذاشت و چند لحظه بعد انگار که آروم شد.
دستش که دست کیوکا رو گرفته بود ناگهان بی جون شد و دیگه دست کیوکا رو نمیفشرد.
همه برای لحظه ای ساکت شدن سکوتی از جنس غم خالص فضا رو پر کرد بود.حتی فضای نفس کشیدن رو هم ازشون گرفته بود.
اونا فهمیده بودند...اما نمیخواستن باور کنن...نمیخواستن باور کنن...برای همین هنوز با امید به دختر که پلکاشو آروم بسته بود زل زده بودن و توی پلکهای بسته پر از آرامشش دنبال نشانه ای از زندگی میگشتند
کیوکا آروم اسم دختر رو چند بار صدا زد.
دختر با تمام وجود میخواست جواب بده اما دیگه فایده نداشت....بی روح تر از این حرفا بود که بتونه جوابی بده.
دازای همچنان صورتش روی صورت دختر گذاشته بود اما صورت دختر دیگه روحی نداشت.
دازای فریاد زد و دختر رو بلند صدا زد
دختر رو محکم تر از قبل توی بغلش گرفت
دازای : نه نه نه نه نه خواهش میکنم نخواب....خواهش میکنم....خواهش میکنم
قلب بقیه با دیدن صورت سرد و بی روح دختر شروع به منفجر شدن کرد
آتسوشی : بیدار شو...چشماتو باز کن....خواهش میکنم....چشماتو باز کن.
یوسانو با چشمایی پر از اشک و جدی اسم دختر رو مدام صدا میکرد
یوسانو : بیدار شو....آهای....چشماتو باز کن...باتو ام...نگام کن
تانیزاکی : نه.......نه........خواهش میکنم
نائومی فقط روی زانو نشسته بود و بلند فریاد میکشید و به جسم بی روح و یخ زده دختر نگاه میکرد
رانپو همچنان نمیتونست باور کنه که واقعا دختر دیگه کنارشون رفته و اونو ازشون گرفتن همچنان با صورتی که انگار یخ زده به دختر زل زده بود و آرزو میکرد که همه ی اینا فقط یه کابوس باشه
بقیه ام فقط بلند گریه میکردن غم از دست دادن دختر حتی راه نفس کشیدنشونن بسته بود چه برسه که بتونن حرفی بزنن اونا میدونستن که دختر دیگه کنارشون نیست و دیگه حضورشو کنارشون احساس نمیکنن.
دازای هنوز نمیخواست باور کنه که دختر از آغوشش رفته و دیگه کنارش نیست
دختر رو کامل در آغوش گرفت و سرشو روی شونه هاش گذاشت و مثل همیشه دستاشو لای موهای دختر برد و مثل همیشه موهاشو بهم ریخت و از پشت موهاشو نوازش کرد و اسم دختر رو صدا میکرد
دازای : خواهش میکنم....خواهش میکنم تنهام نزار....خواهش میکنم دوباره تنهام نزار....تو که میدونی من چقدر بدون تو تنهام....تو که میدونی من غیر از تو کسی رو ندارم
دیگه نفسی برای گریه کردن براش نمونده بود اما همچنان بلند و از ته قلب گریه میکرد
هق هق کنان گفت
دازای : مگه قول ندادی دیگه تا ابد کنار همیم مگه قل ندادیم دیگه همو تنها نمیزارم.....پس چرا تنهام گذاشتی ها...چرا تنهام گذاشتی.....خواهش میکنم چشماتو باز کن...چشماتو باز کن و مثل همیشه بگو حالت خوبه
بلند از ته قلبش فریاد زد
دازای : بگو حالت خوبه
دختر رو هر لحظه بیشتر توی آغوش خودش فشار میداد
دازای : حالا من بدون تو چیکار کنم ها...بهم بگو بدون تو چیکار کنم چطوری طاقت بیارم....خواهشمیکنم خواهش میکنم تنهام نزار....خواهش میکنم
سرشو روی شونه های یخ زده و بی روح دختر گذاشت و صورت دختر رو بیشتر روی شونه خودش فشار میداد و بیشتر گریه میکرد
دازای : خواهش میکنم نرو
بلند تر و از ته قلبش فریاد کشید و گفت
دازای : نرو
دیگه دیر بود عزیزک کوچولوی دازای تنها داراییش بعد از اوداساکو حالا توی آغوش خودش تنهاش گذاشته بود.
حالا توی آغوش پر از خون دازای تنها جسم سرد و بی روح تنها عزیز زندگیش مونده بود
تنها داراییش توی این دنیا حالا رفته بود و دیگه کنارش نبود
دازای هر چه قدرم کوچولوش رو صدا زد فایده ای نداشت اون دیگه جونی برای جواب دادن نداشت و دازای دیگه نمیتونست صدای تنها داراییش توی این دنیا رو بشنوه چون اون دیگه از اونجا رفته بود و برای همیشه توی آغوش تنها کسس آروم خوابیده بود
دازای دیگه حرفی نمیزد فقط بلند گریه میکرد و عزیز کوچولوش رو مدام بیشتر و محکم تر توی آغوشش فشار میداد بدون هیچ امیدی که اون هم دوباره اون رو در آغوش بگیره
دخترک توی گهواره مدام گریه میکرد و دست و پاهای کوچیکش رو تکون میداد و بی قراری میکرد. آره اونم مثل دازای دختر رو از دست داده بود حالا جفتشون توی این دنیا تنهای تنها شده بودن
PART 4
دستش رو دور گردن دازای گذاشت
دازای همچنان هق هق کنان بلند گریه میکرد
دختر نفس عمیقی کشید و مثل همیشه که وقتی درد داشت توی بغل دازای سرشو روی سینش میذاشت سرشو آروم روی سینه دازای گذاشت
و باصدای ضعیفش گفت
" ب....بخشید.......ببخشید که دوباره تنهات میزارم "
دازای که هنوز از ته قلب گریه میکرد دخترک رو بیشتر توی بغلش فشار داد و گفت
دازای : اشکالی نداره کوچولوی من....اشکالی نداره
" سردمه...........خستم..........خیلی خستم "
کلمه آخر رو خیلی آروم گفت و بعد از چند دقیقه با آرامش پلکاشو رو هم گذاشت و چند لحظه بعد انگار که آروم شد.
دستش که دست کیوکا رو گرفته بود ناگهان بی جون شد و دیگه دست کیوکا رو نمیفشرد.
همه برای لحظه ای ساکت شدن سکوتی از جنس غم خالص فضا رو پر کرد بود.حتی فضای نفس کشیدن رو هم ازشون گرفته بود.
اونا فهمیده بودند...اما نمیخواستن باور کنن...نمیخواستن باور کنن...برای همین هنوز با امید به دختر که پلکاشو آروم بسته بود زل زده بودن و توی پلکهای بسته پر از آرامشش دنبال نشانه ای از زندگی میگشتند
کیوکا آروم اسم دختر رو چند بار صدا زد.
دختر با تمام وجود میخواست جواب بده اما دیگه فایده نداشت....بی روح تر از این حرفا بود که بتونه جوابی بده.
دازای همچنان صورتش روی صورت دختر گذاشته بود اما صورت دختر دیگه روحی نداشت.
دازای فریاد زد و دختر رو بلند صدا زد
دختر رو محکم تر از قبل توی بغلش گرفت
دازای : نه نه نه نه نه خواهش میکنم نخواب....خواهش میکنم....خواهش میکنم
قلب بقیه با دیدن صورت سرد و بی روح دختر شروع به منفجر شدن کرد
آتسوشی : بیدار شو...چشماتو باز کن....خواهش میکنم....چشماتو باز کن.
یوسانو با چشمایی پر از اشک و جدی اسم دختر رو مدام صدا میکرد
یوسانو : بیدار شو....آهای....چشماتو باز کن...باتو ام...نگام کن
تانیزاکی : نه.......نه........خواهش میکنم
نائومی فقط روی زانو نشسته بود و بلند فریاد میکشید و به جسم بی روح و یخ زده دختر نگاه میکرد
رانپو همچنان نمیتونست باور کنه که واقعا دختر دیگه کنارشون رفته و اونو ازشون گرفتن همچنان با صورتی که انگار یخ زده به دختر زل زده بود و آرزو میکرد که همه ی اینا فقط یه کابوس باشه
بقیه ام فقط بلند گریه میکردن غم از دست دادن دختر حتی راه نفس کشیدنشونن بسته بود چه برسه که بتونن حرفی بزنن اونا میدونستن که دختر دیگه کنارشون نیست و دیگه حضورشو کنارشون احساس نمیکنن.
دازای هنوز نمیخواست باور کنه که دختر از آغوشش رفته و دیگه کنارش نیست
دختر رو کامل در آغوش گرفت و سرشو روی شونه هاش گذاشت و مثل همیشه دستاشو لای موهای دختر برد و مثل همیشه موهاشو بهم ریخت و از پشت موهاشو نوازش کرد و اسم دختر رو صدا میکرد
دازای : خواهش میکنم....خواهش میکنم تنهام نزار....خواهش میکنم دوباره تنهام نزار....تو که میدونی من چقدر بدون تو تنهام....تو که میدونی من غیر از تو کسی رو ندارم
دیگه نفسی برای گریه کردن براش نمونده بود اما همچنان بلند و از ته قلب گریه میکرد
هق هق کنان گفت
دازای : مگه قول ندادی دیگه تا ابد کنار همیم مگه قل ندادیم دیگه همو تنها نمیزارم.....پس چرا تنهام گذاشتی ها...چرا تنهام گذاشتی.....خواهش میکنم چشماتو باز کن...چشماتو باز کن و مثل همیشه بگو حالت خوبه
بلند از ته قلبش فریاد زد
دازای : بگو حالت خوبه
دختر رو هر لحظه بیشتر توی آغوش خودش فشار میداد
دازای : حالا من بدون تو چیکار کنم ها...بهم بگو بدون تو چیکار کنم چطوری طاقت بیارم....خواهشمیکنم خواهش میکنم تنهام نزار....خواهش میکنم
سرشو روی شونه های یخ زده و بی روح دختر گذاشت و صورت دختر رو بیشتر روی شونه خودش فشار میداد و بیشتر گریه میکرد
دازای : خواهش میکنم نرو
بلند تر و از ته قلبش فریاد کشید و گفت
دازای : نرو
دیگه دیر بود عزیزک کوچولوی دازای تنها داراییش بعد از اوداساکو حالا توی آغوش خودش تنهاش گذاشته بود.
حالا توی آغوش پر از خون دازای تنها جسم سرد و بی روح تنها عزیز زندگیش مونده بود
تنها داراییش توی این دنیا حالا رفته بود و دیگه کنارش نبود
دازای هر چه قدرم کوچولوش رو صدا زد فایده ای نداشت اون دیگه جونی برای جواب دادن نداشت و دازای دیگه نمیتونست صدای تنها داراییش توی این دنیا رو بشنوه چون اون دیگه از اونجا رفته بود و برای همیشه توی آغوش تنها کسس آروم خوابیده بود
دازای دیگه حرفی نمیزد فقط بلند گریه میکرد و عزیز کوچولوش رو مدام بیشتر و محکم تر توی آغوشش فشار میداد بدون هیچ امیدی که اون هم دوباره اون رو در آغوش بگیره
دخترک توی گهواره مدام گریه میکرد و دست و پاهای کوچیکش رو تکون میداد و بی قراری میکرد. آره اونم مثل دازای دختر رو از دست داده بود حالا جفتشون توی این دنیا تنهای تنها شده بودن
- ۴۶۲
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط