استاد فاطمی نیا....

استاد فاطمی نیا....

.دزدی نزد میوه فروشی آمد. از قیمت میوه پرسید که صدتای آن چند است.  میوه فروش پاسخ داد. سپس دزد با سوالات متعدد از قیمت تعداد مختلف، میوه فروش را گیج کرد و پرسید یک دانه چند است؟ میوه فروش پاسخ داد وقتی صد عدد از آن فلان مقدار است، یک عدد که ارزشی ندارد. دزد گفت پس همان یک عدد را به من بده و میوه را گرفت و دوباره این قضیه تکرار شد و میوه ی دوم را گرفت. درباره ی میوه ی سوم، میوه فروش به خود آمد و مانع به تاراج رفتن مالش شد. خوشا به حال آن میوه فروش که در سومین میوه به خود آمد. وای به حال کسی که عمرش را با توجیه "یک شب که هزار شب نمی شود" و امثال این جملات تقدیم شیطان کرده.
دیدگاه ها (۱۱)

به ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻇﺮﯾﻒﺗﻮﺭ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ...

شهیدابراهیم یعقوب نژاد: اگرمی دانستم باهربارکه خونم ریخته می...

سلام #رضا جان از اینجا بهت اعلام میکنم امشب ادامه اسباب کشی ...

از پاهايی که نمی توانند تو را به ادای نماز ببرند، انتظار ندا...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ ...

🧁 پارت نوزدهم | اولین قرار عاشقانهصبح روز بعد...لیانا با لبخ...

007-پنهان در مه - پارت ۷۶

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

𝐈𝐭 𝐰𝐚𝐬 𝐩𝐨𝐬𝐬𝐢𝐛𝐥𝐞 𝐧𝐨𝐭 𝐭𝐨 𝐰𝐚𝐧𝐭 𝐢𝐭. ## پارت اول: سایه‌های سئولسئ...

پارت ۹۵ | «قبل از اینکه همه‌چیز عوض شود...»یک هفته بعد...اجر...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۲

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوم: تقابلِ نگاه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط