DESTINY

DESTINY
#برگ_۳


از اتاق بیرون زدم
و دیدم یونا ردی صندلی نشسته و داره
با هانا حرف میزنه
هانا با دیدنم بلند شد و سمتم
دوید
همو تو اغوش گرفتیم
هانا : دلم برات تنگ شده بود دختر
ات : منم همینطور
بعد از چند مین از هم جدا شدیم
هانا : بیا بشین
دستمو گرفت و نشوندم
هانا : تعریف کن !
ات : چیو ؟
هانا : از لندن بگو
ات : خب چی بگم اخه
هانا : وایییی
یونا : ولش کن ات هانا دیونه شده
هانا حرصی نگاهی بهش انداخت
و صورتشو جلو اورد
هانا : خوشگل تر شدی
لبخندی زدم
ات : ممنونم
بوی سوختگی حس کردم
ات : بوی سوختگی نمیاد ؟
یونا ناگهان بلند شد و به سرش زد
یونا : لعنتتتتت‌....غذام سوخت !!!
به اشپزخونه دوید و من و هانا
بهش خندیدیم
یونا عصبی از اشپزخونه بیرون زد
یونا : حالا شام چی میخورید ؟
غذا سوخت !
هانا : ولش کن از بیرون پیتزا
سفارش میدیم
هانا گوشی رو در اورد و تماس
گرفت و غذا سفارش داد
بعد از نیم ساعت که کلی
حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم
و بچه ها سعی داشتن بحث
جیمین وسط نیاد
صدای زنگ در اومد . هانا بلند شد و سمت در رفت و بعد از گرفتن و پرداخت پول
با سه تا جعبه پیتزا و نوشیدنی ها اومد
هانا : غذا ها رسید
بعد از خوردن شام گفتم
ات : یونا هماهنگ کردی که از فردا بیام
بیمارستان ؟
یونا : آ...آ...مطمئنی ؟
ات : اره میخوام بیام همون بیمارستان
هانا : اره کلی حرف زدیم و قبولت کردن
ات : از کی باید بیمارستان بیام ؟
یونا : از فردا میتونی
ات : خیلی خب فردا ساعت ۸
جلوی بیمارستانم





فالو نشه ؟

#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیکشن
#حمایت
دیدگاه ها (۰)

.......//برده ی زیبا//.......

چند پارتی جیمین پارت ۵

پشت نگاه سردت — پارت هفتم ویو صبح آتصبح از خواب بیدار شدم و ...

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

پارت۴۶

True Love⑥فردا ا/تبیمارستان بودم ساعت استراحتم بود گوشیم رو ...

سناریو بلولاک/قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط