سناریو بلولاک/قفل آبی
سناریو بلولاک/قفل آبی
موضوع : وقتی که زن و شوهرید و رفتی بیرون و اونو با بچه تنها گذاشتی و قرار شد اون شام درست کنه امااااا...👀
درخواستی یکی از کیوتام امیدوارم راضی باشه💗🎀✨️
پارت : ۱~♡
⚽ ایساگی
ا/ت وارد آشپزخونه میشه و همون اول چند ثانیه مات میمونه. قابلمه روی گازه، آرد همهجا ریخته و بچه با یه قاشق چوبی وسط آشپزخونه ایستاده. ایساگی با قیافهای که انگار داره صحنهی جرم رو تحلیل میکنه میگه: «صبر کن... قرار بود فقط شام درست کنیم. چطور به اینجا رسیدیم؟👀» بعد به بچه نگاه میکنه و آروم میگه: «تو دقیقاً کِی وارد مرحلهی کمک شدی؟» 🗣
💎 رئو
رئو با اعتمادبهنفس گفته بود خودش همهچیز رو کنترل میکنه؛ حالا وسط آشپزخونه ایستاده و یه حوله روی شونهشه. سریع میگه: «قبل از اینکه چیزی بگی، اوضاع کاملاً تحت کنترله.» ا/ت به قابلمهی سوخته نگاه میکنه. رئو مکث میکنه: «...تقریباً تحت کنترل بود.»(مشتی شوهرت پولداره بابا حرص چیو میخورییییی؟؟)
😴 ناگی
ناگی روی صندلی نشسته، بچه کنارش و آشپزخونه نابوده. ا/ت: «ناگی... شام چی شد؟» ناگی خیلی خونسرد جواب میده: «قرار بود درستش کنیم.» «پس چرا هیچ غذایی نیست؟» «...فرآیندش سختتر از چیزی بود که فکر میکردم.» 🗿
🐝 باچیرا
باچیرا با یه پیشبند پر از آرد از آشپزخونه بیرون میاد: «ا/ت! ما یه ماجراجویی داشتیم!» ا/ت به آشپزخونه نگاه میکنه. «این اسمش ماجراجوییه؟!» باچیرا با افتخار بچه رو نشون میده: «اونم کمک کرد!» بچه هم با قاشق به قابلمه ضربه میزنه. 😭
❤️ چیگیری
چیگیری اول سعی کرده آشپزخونه رو مرتب نگه داره، ولی بعد از اینکه بچه وارد ماجرا شده، همهچیز از کنترل خارج شده. وقتی ا/ت میاد، با خجالت به اطراف نگاه میکنه: «من واقعاً تلاش کردم تمیز نگهش دارم...» بعد به لکهی آرد روی صورت بچه نگاه میکنه و خودش هم میخنده.
🔥 کونیگامی
کونیگامی با جدیت میگه: «من فقط پنج دقیقه حواسم ازش پرت شد!» ا/ت به سقف و دیوار آردی نگاه میکنه. کونیگامی آه میکشه: «باشه... شاید پنج دقیقهی خیلی طولانی بود.» بعد فوری شروع میکنه به جمعوجور کردن آشپزخونه.
🐉 شیدو
شیدو وسط آشپزخونه ایستاده و انگار اصلاً متوجه فاجعه نیست. «دیدی؟ شام تقریباً آمادست!» ا/ت: «این؟!» شیدو به قابلمه نگاه میکنه: «خب... از نظر فنی غذا داخلشه.» بچه هم با دست به یه کاسهی آرد اشاره میکنه. شیدو: «اون قسمت رو خودش انجام داد.» 😂
👑 بارو
بارو وقتی ا/ت وارد میشه، همون لحظه میفهمه اوضاع خراب شده. «قبل از اینکه چیزی بگی، من جمعش میکنم.» ا/ت: «شام چی؟» بارو چند ثانیه سکوت میکنه. «...اونم درست میکنم.» بعد رو به بچه: «تو هم از آشپزخونه بیرون. همین الان.» 🗿( با وجود این بانو_عه نههه یعنی این آقا معلومه همه جای خونه تمیز میمونه مشتی )
🦍 گاگامارو
گاگامارو وسط این همه شلوغی کاملاً آرامه و داره تکههای غذا رو جمع میکنه. ا/ت: «گاگامارو... چی شد؟» فقط به قابلمه اشاره میکنه: «سوخت.» بعد به بچه اشاره میکنه: «ولی خوش گذشت.» 😭
👓 نیکو
نیکو از همون اول فهمیده بود اوضاع داره خراب میشه، ولی دیر شده بود. وقتی ا/ت میاد و خیلی جدی توضیح میده: «طبق برنامه قرار بود ساعت هفت شام آماده باشه. اما در دقیقهی بیستوسوم، بچه وارد آشپزخونه شد و شرایط تغییر کرد.» ا/ت: «یعنی تقصیر بچهست؟» نیکو: «...نه. بخش عمدهش تقصیر منه.» 😭
مایل به پارت ۲؟؟؟
شرط پارت ۲ و گذاشتن بقیه ی کارکترا : ۴۰ تا لایک و ۱۰ تا بازنشر ✨️
اگرم خواستید نظرتونو داخل کامنتا بگید خوشحال موشم نانازا🎀✨️
موضوع : وقتی که زن و شوهرید و رفتی بیرون و اونو با بچه تنها گذاشتی و قرار شد اون شام درست کنه امااااا...👀
درخواستی یکی از کیوتام امیدوارم راضی باشه💗🎀✨️
پارت : ۱~♡
⚽ ایساگی
ا/ت وارد آشپزخونه میشه و همون اول چند ثانیه مات میمونه. قابلمه روی گازه، آرد همهجا ریخته و بچه با یه قاشق چوبی وسط آشپزخونه ایستاده. ایساگی با قیافهای که انگار داره صحنهی جرم رو تحلیل میکنه میگه: «صبر کن... قرار بود فقط شام درست کنیم. چطور به اینجا رسیدیم؟👀» بعد به بچه نگاه میکنه و آروم میگه: «تو دقیقاً کِی وارد مرحلهی کمک شدی؟» 🗣
💎 رئو
رئو با اعتمادبهنفس گفته بود خودش همهچیز رو کنترل میکنه؛ حالا وسط آشپزخونه ایستاده و یه حوله روی شونهشه. سریع میگه: «قبل از اینکه چیزی بگی، اوضاع کاملاً تحت کنترله.» ا/ت به قابلمهی سوخته نگاه میکنه. رئو مکث میکنه: «...تقریباً تحت کنترل بود.»(مشتی شوهرت پولداره بابا حرص چیو میخورییییی؟؟)
😴 ناگی
ناگی روی صندلی نشسته، بچه کنارش و آشپزخونه نابوده. ا/ت: «ناگی... شام چی شد؟» ناگی خیلی خونسرد جواب میده: «قرار بود درستش کنیم.» «پس چرا هیچ غذایی نیست؟» «...فرآیندش سختتر از چیزی بود که فکر میکردم.» 🗿
🐝 باچیرا
باچیرا با یه پیشبند پر از آرد از آشپزخونه بیرون میاد: «ا/ت! ما یه ماجراجویی داشتیم!» ا/ت به آشپزخونه نگاه میکنه. «این اسمش ماجراجوییه؟!» باچیرا با افتخار بچه رو نشون میده: «اونم کمک کرد!» بچه هم با قاشق به قابلمه ضربه میزنه. 😭
❤️ چیگیری
چیگیری اول سعی کرده آشپزخونه رو مرتب نگه داره، ولی بعد از اینکه بچه وارد ماجرا شده، همهچیز از کنترل خارج شده. وقتی ا/ت میاد، با خجالت به اطراف نگاه میکنه: «من واقعاً تلاش کردم تمیز نگهش دارم...» بعد به لکهی آرد روی صورت بچه نگاه میکنه و خودش هم میخنده.
🔥 کونیگامی
کونیگامی با جدیت میگه: «من فقط پنج دقیقه حواسم ازش پرت شد!» ا/ت به سقف و دیوار آردی نگاه میکنه. کونیگامی آه میکشه: «باشه... شاید پنج دقیقهی خیلی طولانی بود.» بعد فوری شروع میکنه به جمعوجور کردن آشپزخونه.
🐉 شیدو
شیدو وسط آشپزخونه ایستاده و انگار اصلاً متوجه فاجعه نیست. «دیدی؟ شام تقریباً آمادست!» ا/ت: «این؟!» شیدو به قابلمه نگاه میکنه: «خب... از نظر فنی غذا داخلشه.» بچه هم با دست به یه کاسهی آرد اشاره میکنه. شیدو: «اون قسمت رو خودش انجام داد.» 😂
👑 بارو
بارو وقتی ا/ت وارد میشه، همون لحظه میفهمه اوضاع خراب شده. «قبل از اینکه چیزی بگی، من جمعش میکنم.» ا/ت: «شام چی؟» بارو چند ثانیه سکوت میکنه. «...اونم درست میکنم.» بعد رو به بچه: «تو هم از آشپزخونه بیرون. همین الان.» 🗿( با وجود این بانو_عه نههه یعنی این آقا معلومه همه جای خونه تمیز میمونه مشتی )
🦍 گاگامارو
گاگامارو وسط این همه شلوغی کاملاً آرامه و داره تکههای غذا رو جمع میکنه. ا/ت: «گاگامارو... چی شد؟» فقط به قابلمه اشاره میکنه: «سوخت.» بعد به بچه اشاره میکنه: «ولی خوش گذشت.» 😭
👓 نیکو
نیکو از همون اول فهمیده بود اوضاع داره خراب میشه، ولی دیر شده بود. وقتی ا/ت میاد و خیلی جدی توضیح میده: «طبق برنامه قرار بود ساعت هفت شام آماده باشه. اما در دقیقهی بیستوسوم، بچه وارد آشپزخونه شد و شرایط تغییر کرد.» ا/ت: «یعنی تقصیر بچهست؟» نیکو: «...نه. بخش عمدهش تقصیر منه.» 😭
مایل به پارت ۲؟؟؟
شرط پارت ۲ و گذاشتن بقیه ی کارکترا : ۴۰ تا لایک و ۱۰ تا بازنشر ✨️
اگرم خواستید نظرتونو داخل کامنتا بگید خوشحال موشم نانازا🎀✨️
- ۶۶۰
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط