پارت ۳

پارت ۳
یوری : زود بااش لباست رو بپووووشش
ات : چشم
الکس : ببخشید
ات : اشکال نداره اصلا خودت رو اذیت نکن من میرم کارا رو بکنم
الکس : باشه
( ویو ات تو ذهنش)
[ خیلی خوبه داداشم منو دوست میدارههههههه ]
ات : خب آجوما لباسم رو پوشیدم
آجوما : خوبه حالا اول آشپزخانه رو تمیز کن بعدشم هال رو جارو کن اتاقا رو هم باید جارو و تمیز و مرتب کنی وسایلش به هم ریخته هست برگای روی حیاط رو هم جمع کن لباسا رو هم بریز تو ماشین لباس شویی و وقتی خشک شدن درست و مرتب بچینشدن توی کمد های هر شخص
[ ات تو ذهنش]
( وااااایییی چقدر کار باید بکنممم خداااا راستی غذا ها چی امیدوارم آجوما خودش درستشون کنه)
ات : آجوما راستی غذا ها چی ؟
آجوما : خودت درستشون میکنی
ات : با....باشه
( بچه ها وقتی ات داره تو ذهنش چیزی میگه با این علامت مینویسمش [  ] )
[ ای خدااااا من کلفتم تو این خونهههه؟]
( ات اول از آشپزخونه شروع کرد و تمیزش کرد بعدشم هال رو جارو کرد و اتاقا که به هم ریخته بود رو مرتب کرد بعدش رفت لباس های خشک شده رو برداشت و تاه کرد و گذاشت توی کمد هر شخص بعدشم برگای حیاط رو جمع کرد )
[ هووووففف کارام تموم شد ]
آجوما : بله بله خانم بفرمایید ناهار بخورید
[ چییییییییی خدااااا ناهار رو یادم رفتتت نههههه]
یوری : خب ناهار کو پس ...رو میز نیستن که
آجوما : ااتت ناهار کجاست ؟
ات : ب.....ببخشید ناهار رو یادم رفت
یوری : یعنییییی چیییی کههه یادت رفتتتتت هااااانننن پس مااا چه غذایییی بخوریمممممممم
ات : معذرت میخوام
یوری : نمیبخشمت ...باید تنبیه شی تا دفعه دیگه انجام ندییی
ات : نه نه ...ترو خدااااا نههه
یوری : کاااایییی بیااا ات رو ببر تو اتاق شکنجههه ( کای یکی از بادیگارد ها که کارش شکنجه هست)
ات : نهههه نههه هق ترووو هق ترو خدااااهق هق
کای : بجنببب زووودد بااااششش
( و کای دست ات رو کشید و محکم کشوندش تو اتاق شکنجه)
کای : اووومم خیلیی خوبههه دلم کشیده بود یکی رو شکنجه کنمممم
ات : می......میخوای چیکار کنی ؟
کای : میتونم لوله داغ رو بردارم ....میتونم هم با چاقو رو چند تا از جا های دست و پات بکشم ....ولییی نههه خیلی خیلی‌ دلم میخواد با شلاق شکنجت کنم
ات : نهههه نههههه ترو هق ترووو خدااااا
کای : بیا اول ببندمت به صندلیی
ات : ترو خدااا هق نکن
کای : خببب حالا شروع میکنیم با هر زربه بشماار
ات : آییییی یییکککک آاااااخخ  دوووووو آاااااااااایییی هق سهههههه .............................پنجاااااهه ووو شششششش هق هق
...ادامه در پارت بعد
دیدگاه ها (۰)

÷ پرستار چی شده پرستار : مشخص نیست احتمال مردن همسرتون خیلی ...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

پارت ۱۲ او ....اون خواهرم بوود ولی ...اون اینجا چیکار میکرد ...

پارت ۱۰..خب مصلا جشن تموم شد و همه رفتن....اینجا قراره اتفاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط