اعتراف می کنم که یه بمب ساختم!

اعتراف می کنم که یه بمب ساختم!
بله من یه بمب واقعی ساختم و بعدش هم فرستادنم تیمارستان!
چرا بمب گذاری کردم؟ راستش بعضی وقت ها مذاکره راه به جایی نمی بره، یعنی صحبت کردن بی فایده است، مثل وقتی که کسی که دوسش داری بی دلیل یهو رهات می کنه، یا بی دلیل نسبت بهت بی تفاوت میشه، یا مثل داستان من، کسی که سال ها عاشقش بودم، منو فراموش کرد و حالا یکی دیگه جای من اومده.
اینجور مواقع فقط یه راه حل می مونه،باید بمب گذاری کرد. البته بمب گذاری هم اصول خاص خودش رو داره،مثلا باید بدونی از چه بمبی کجا استفاده کنی.
یه سری از بمب ها هستن که ساعتی ان،که البته من بهشون اعتقادی ندارم، چون همیشه از چیزهای تاریخ انقضا دار بدم می اومده، من عاشق بمب هایی ام که وقتی بازشون می کنی، بنگ! منفجر می شن.
برای شروع چند تا بمب کوچیک و بزرگ پیدا کردم و توی یه چمدون جاسازشون کردم، اما مهمترین قسمت بمب، چاشنیشه، یه چاشنی که بتونه اون دو تا لعنتی رو بفرسته رو هوا!
همه چیز طبق نقشه جلو رفت، بمب رو با یه دسته گل و شیرینی فرستادم به ساختمون شماره هشتاد و چهار، جایی که اون دو تا لعنتی بودن، وقتی که مطمئن شدم بمب به دستشون رسیده برای حفظ ارزش دراماتیک کار با پلیس تماس گرفتم و گفتم که توی اون ساختمون یه بمب کار گذاشتم.
اما اون ها رد من رو زدن و سر پنج دقیقه محاصره ام کردن، من هم برای همون ارزش دراماتیک و صد البته کاریزماتیک شخصیتم در حالی که دست هام پشت سرم بودن و لبخند می زدم گفتم: وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود، هنوز هم فکر می کنم یه پسر بچه ام!
من رو دستگیر کردن و به اداره پلیس بردن، اون جا به جای اینکه مثل یه جنایتکار با من برخورد کنن، مثل یه دیوونه برخورد می کردن، چون اون ها رفته بودن و چمدونی که من توش بمب جاسازی کرده بودم رو دیده بودن.
توی اون چمدون، نه باروت بود، نه تی ان تی بود، و نه هیچ ماده منفجره دیگه ای!
پر بود از نامه هایی که واسش نوشته بودم، شعرهایی که واسش گفته بودم.
شونه ای که فکر می کرد گمش کرده اما دست من بود، هنوز چندتاری از موهاش لای شونه گیر کرده بود.
جعبه موسیقی که جا گذاشته بود، همیشه یه آهنگ میزد تا به یاد بیاره، دریاچه قو چایکوفسکی!
اما مهمترین قسمتش چاشنی بود، چاشنی بمب من هم عطری بود که همیشه می زد.
خاطرات قاتل های بی رحمی هستن، من هنوز هم میگم که یه بمب ساختم، یه بمب واقعی!~

قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه_معین
دیدگاه ها (۴)

۳ پارتی

اگر من بودم , و این کارو می کردن , با " بمب کثیف " به اسرائی...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

وای من این ادیت رو دو سال پیش توی پیج قبلیم که قبلاً تبلت دا...

چند پارتی

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط