نوری در میان تاریکی

نوری در میان تاریکی
پارت ۲

ویو جونگکوک
دختره... خودش میخوره به من خودشم بهم میپره.
*کوک میخواستی راجب چی حرف بزنیم؟
مثل همیشه...
*بابات؟
اره
*باز چی شده؟..
میگه باید ازدواج کنی
*هه هه هه جدی؟
درد... تازه نه با کسی که من ازش خوشم بیاد کسی که اون انتخاب میکنه
*پس وضعیتت خرابه[نیشخند]
<بدجور
*هومم.. چی میخوری؟
هرچی... ویسکی با درصد بالایی چیزی
*باشه...[روشو میکنه طرف پیشخدمت] یه وی/سکی ۶۰ درصد
&چشم
چند مین بعد
از خود بیخود شده بودم دیگه بسم بود
پاشو بریم
*هیک بریم
هههه تو که وضعت از منم خراب تره
بلند شدیم جیمین تلو تلو میخوردو منم بهش میخندیدم
سوار ماشین شدیم و رفتیم عمارت ما
*زود باش درو باز کن
باشه هولم نکن
کلید انداختمو با لگد بازش کردم
ما اومدیم[داد]
اجوما:سلام اقا کتتونو بدید به من
کتو دادم بهش بابا از اتاقش اومد،بیرون از بالای پله ها بهم نگاه میکرد
&چه خبرته پسر؟....مست کردی؟! مکه نگفتم امشب میریم جایی مست نکن
<گیر نده اعصاب ندارم... سر ساعت حاضرم که بریم برسیم به اون خواستگاری کوفتی نگران نباش
با جیمین از پله ها بالا رفتیم جیمین مثل همیشه جلوی بابام جوجه ساکت شده بود
از کنار بابام رد شدم
ساعت ۶ و نیم عصر بود باید ساعت ۹ میرفتیم خواستگاری
یه چرت زدمو بیدار شدم
جیمین رفته بود
رفتم حموم
یه حوله دوره کرم بستمو رفتم ساعتو چک کنم ۷و ۵ دقیقه عصر
رفتم یر کمد یه کت و شلوار مشکی با پیراهن ابی برداشتم و یه کراوات قرمز تیره
رفتم پایین رو مبل نشستمو تی وی رو روشن کردم ولی اصلا حواسم بهش نبود
چطور باید با کسی ازدواج میکردم که نمیشناسمش یا حتی ندیدمش..... پوففف
&چیه باز غر غر میکنی
بابا حدقل یه عکس ازش نشون میدادی
&میریم خونشون میبینیش..... هی الکس (اسم یکی از بادیگارداشون) برو ماشینو اماده کن بریم
÷چشم قربان

ویو نارا
ساعت ۷ و نیم عصر
باورم نمیشه تا چند ساعت دیگه خواستگاریمه و من هیچ حسی جز اجبار ندارم
یعنی من تا ۱ ساعت قبل خواستگاریم باید بفهمم که میخوام ازدواج کنم؟
بابام کجاست؟ ... ههه مطمئنم رفته که با مهمونا برسه چون میدونسته چقدر قراره سرش غر بزنم حتی مامانمم به حرفام گوش ندادو رفت تو اتاقش
روی تخت خودمو پهن کرده بودم که مامانم در زدو اومد تو
٪پاشو حاضر شو
×مامان من دلیل این کاراتونو نمیفهمم چرا یهو من باید ازواج کنم اخه
٪این حرفارو به بابات بگو من هیچکارم
×یعنی چیییییی مامانننن تو چطور میتونی انقد راحت با زندگی دخترت بازی کنی
مامانم از اول از صورت ناراحتی میبارید میدونستم که بابام مجبورش کرده بابای من ادم خوبیه ولی توی کار شوخی نداره و براش خیلی مهمه ولی منم جز مامانم کسی رو نداشتم که بهم جواب پس بده. که یهو مامانم عصبی شدو صداش بالا کمی بالا رفت
٪ فک کردی واسه من راحته میدونی چقد با بابات حرف زدم حالا معلوم نیست کجا رفته و منو گیر تو انداخته پاشو حاضر شو الان میرسن
... رفت بیرونو درو با صدای نسبتا بلند بست
بغصمو قورت دادمو بلند شدم
لباسمو انتخاب کردمو یه ارایش خیلی سبک کردم که فقط بی روح نباشم
ساعت رو نگاه کردم ۸ و سی دقیقه رفتم پایین خدمتکارا داشتن توی اشپز خونه شام درست میکردن
اوووووو چه خبره
×جی وون(اسم خدمتکاری که سالهاست توی اون خونه استو از بچگی نارا رو بزرگ کرده) چخبرهههه
^دخترم این مهمونا مهمن
×ایشششش
کوفت بخورن
توی خونه چرخ میزدم که خودمو سرگرم کنم که صدای بابام توی خونه پیچید
=همچی حاضره؟
^بله اقا
=خوبه
سریع اخم کردمو با سرعت و اعصبانیت به طرف بابام رفتم
×باباااااا...
=هیششششش میدونم میخوای غر بزنی الان میرسن.... شب باهم حرف میزنیم
×ولیی‌..
از کنارم بی توجه رد شد هیچوقت اینجوری رفتار نمیکرد داشتم رفتنشو نگاه میکردم که زنگ در خوردو یکی از خدمتکارا داد زد
♤اومدنننن
مرده شورشونو ببرن کاش نمیرسیدن اصلا.
اخم کردم و با مامان بابام تا دم در همراه شدم
دست به سینه عقب منتظر شدم در باز شد اول یه مرد نسبتا پیر اومد داخل که به نظر پدرش میمومد پدرم سریع با۶اش گرف گرفتو داشتن حرف میزدن که یهو یه جسم بزرگ از چارچوب نمایان شد
وایسا ببینمممم این پسرهه.....

شرط ۱۵ تا لایک

اسلاید دو لباس جونگکوک
اسلاید سه لباس نارا
اسلاید چهار خونه نارا
اسلاید پنج خونه جونگکوک
اسلاید شش نارا
دیدگاه ها (۱۲)

مشخصه تو اون زمان بیشتر ایرانی بودن😅

نوری در میان تاریکی پارت۱ویو نارا توی ماشیناعصابم حسابی خراب...

هندونه چیه جیمینو بخورید

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎_1_ویو لارا:صبح با صدای مامانم بیدار شدمم"لارا:بیدار ...

پارت هشت رفتم شام خوردم بعد خوابیدمصبح بلند شدم رفتم دست و ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط