مـادرمراببخش

مـادرمراببخش
درد بدنم بهانہِ بود
ڪسے رهایم کردِ
ڪہ صدایہ بلندگریہ هایم
اشڪ هایتـ را دراورد😢
دیدگاه ها (۱)

من اگر یڪ روزخدا را ببینمــنه از بهشتـــ می‌پرسمــنه از جهنم...

لابلای تمام خستگی‌هایتیڪی هستڪه حضورش شبیه باران استنه می‌پر...

پارت ۲۲بعد کلی تفریح عمو تلویزیون و خاموش کرد و و میز کنار ...

عاشقانه های شبنم

★彡   Part 36 彡★ بلاخره از شر اون انباری خلاص شدم.به محض اینک...

KIM V

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت17ویو کوکدست‌ه...

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط