✨🌷

✨🌷

هر روز می‌دیدم #یوسف گوشه‌ای از سنگر نشسته و نامه می‌نویسد. با خودم می‌گفتم یوسف که کسی را ندارد! برای چه کسی نامه می‌نویسد؟ آن هم هر روز. یک روز هنگام برگشتن از فاو گفتم: یوسف نامه ات را پست نمی‌کنی؟ دست مرا گرفت و قدم زنان کنار ساحل اروند برد. نامه را از جیبش در آورد، ریز ریز کرد و توی آب ریخت. چشمانش پر از اشک شد و آرام گفت: من برای آب نامه می‌نویسم، کسی را ندارم که.... .

شهید #یوسف_قربانی
#قاسم_بن_الحسن
#شهدا۰۱۲۰

✦‎‌‌‌࿐჻ᭂ🦋✨🦋჻ᭂ࿐✦
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

پارت سوم آن شب طوفان وحشتناکی بیرون در می‌گرفت. روی تخت نشست...

داستان کودکانه «نیکی کوچولو و قلب مهربان» به نویسندگی رزیتا ...

_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرو...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ (Last Part)صبح روز بعد، نور...

Part 2

P. 6 "اون فقط مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و استودیو تقریباً خالی شده بود. اَ...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط