«bloody shadows»

«bloody shadows»
(سایه های خونی)
part 34/
___
بالکن نیمه‌باز، پرده‌ها با وزش باد، آرام بالا و پایین می‌رفتند.

نور سفید ملایمی از لای شکاف‌ها، روی سرامیک‌های سرد اتاق می‌افتاد و سکوت شب، با صدای نفس‌های آرام، در هم می‌آمیخت.

الیویا روی تخت دراز کشیده بود، موهای صاف و یکدستش، بی‌حالت روی بالشت پخش شده و لبخند عمیقی، چاله‌ی گونه‌اش را نمایان می‌کرد.

گوشی را به صورتش چسبانده بود؛ گرمای صفحه، روی پوستش نشسته و با صدایی که از ته دل گرم بود، زمزمه کرد:
«شب بخیر...»

جکسون، نیمه‌خواب، بالشت را محکم در بغل گرفته بود و صورتش را در آن فرو کرده بود.

صدایش، گرفته و آرام، با سنگینی خواب، از پشت گوشی پیچید:
«شب بخیر...»

الیویا با ذوقی که نمی‌توانست پنهان کند، با تندی گفت:
«این بیستم‌ین باره که شب بخیر می‌گی... نمی‌خوای قطع کنی؟»

لبخندی روی لب‌های جکسون نشست.

انگشتش را روی صفحه‌ی سرد گوشی کشید و بوسه‌ای آرام روی آن گذاشت؛ بوسه‌ای که مثل یک نوازش گرم، از پشت خط، در گوش الیویا پیچید.

با صدایی که پر از لبخند بود، گفت:
«شب بخیر...»

و قطع کرد.

الیویا گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و به سقف خیره شد.
لبخندش، محو نمی‌ شد.

تاریکی عجیبی را زیر در حس می کرد.

باد برای لحظه ای آرام گرفت.

صدای خش خش کاغذی، زیر در،سکوت اتاق را شکست.

اون تاریکی جایش را به روشنای زیر در داد.

الیویا با نگاه های که هنوز از آن مکالمه گرم شده بود،از تخت بلند شد و به سمت در رفت.

کاغذ سفیدی روی زمین افتاده بود؛تاشده و بدون هیچ نام و نشانی، ان را برداشت.

به سرعت در اتاق را باز کرد و به دوروش نگاه کرد،خانه تاریک و سوت و کور بود.

میان در و اتاقش ایستاد بود،نگاهش به نامه بود و با انگشتانش بازش کرد.

خطی منظم،با جوهرمشکی،روی کاغذ نشسته بود:
الیویا با صدای نازک دونه به دونه کلمات را آروم زمزمه کرد:

لباس خواب بنفش به خوبی روی بدنت نشسته،شاید بخاطر تضادش با موهای بورت باشد...خوشم اومد.

میدونم که بعد از مکالمه تلفنی گرم،ذهنت وارد رویا پردازی شده ولی گرمای فرد دیگری قرار است روی پوست سفید و ظریفت بنشیند.

آن گرما همیشه قرار است بهت نزدیک باشد...
تمام حرکاتت قدم هایت،نگاه کردنات،پلک زندت،دونه به دونه از باز و بسته شدن و گفتن کلمات از اون لب های خواستنی،نفس هایت را زیر نظر داشته باشد.

نامه را دوباره خواند.
و دوباره.
کلمات، مثل یک زمزمه‌ی بی‌خواب، در ذهنش می‌چرخیدند.

چطور کسی می‌توانست بداند چه پوشیده است؟

مگر نه اینکه پرده‌ها کشیده بودند؟

مگر نه اینکه اتاقش، تنها جایی بود که می‌توانست خودش باشد؟

برای اولین بار، حس کرد که اتاقش، دیگر جای امنی نیست.

دیوارها، همان دیوارهای همیشگی بودند، اما سایه‌ای روی آنها افتاده بود که نمی‌دانست از کجا آمده.

به در خیره شد؛ به همان شکاف کوچکی که نامه از زیر آن آمده بود.

چه کسی؟
چه کسی می‌توانست اینقدر بی‌صدا، اینقدر نزدیک، اینقدر بدون سروصدا، نامه‌ای را زیر در بگذارد و ناپدید شود؟

گوشه‌ای از ذهنش، تصویر آن مرد با چشم‌های عسلی را مرور کرد.

همان نگاه شکارچی، همان سکوت سنگین، همان حضوری که حتی وقتی نمی‌خواستی، حسش می‌کردی.

آیا او بود؟

آیا این نامه، از همان دستی بود که روی دسته‌ی مبل، رگ‌هایش را محکم کرده بود؟

مطمئن نبود.

نامه را روی میز گذاشت، اما دست‌هایش نمی‌خواستند رهایش کنند.

و در سکوت شب، تنها صدایی که می‌شنید، صدای تپش قلبش بود که در گوشش می‌کوبید.
دیدگاه ها (۰)

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 33/___الیویا با لبخند، ...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 32/___ورق بزن...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 30/___دیمین پشت فرمان ن...

«blood shadows»(سایه های خونی) part ۲۲/____الیویا هنوز در هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط