#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد

PT:8

میا چند ثانیه فقط نگاهش کرد

«یعنی چی باید می‌مردم؟»

یونگی جواب نداد

نگاهش روی آینه بود

آرام گفت

«اون آینه رو نشکن»

میا پرسید

«چرا؟»

یونگی به انعکاسش نگاه کرد

«چون چیزی که توی آینه‌ست، دیگه تو نیستی»

میا دوباره به آینه نگاه کرد

انعکاسش دیگر لبخند نمی‌زد

گریه می‌کرد

اما صدای گریه از داخل اتاق نمی‌آمد

از خود آینه می‌آمد

یونگی یک قدم جلو رفت

ناگهان انعکاس میا سرش را بلند کرد

و با صدای مادرش گفت:

«میا... من هنوز نمردم.»

یونگی فوراً آینه را پوشاند

اما دیر شده بود

روی شیشه، زیر پارچه، صدای ضربه‌ای پیچید

یک ضربه

دو ضربه

سه ضربه

و بعد صدایی آرام گفت:

«بالاخره پیدات کردم.»

یونگی برای اولین بار عقب رفت

و زیر لب گفت:

«نه... اون نباید بیدار می‌شد.»
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓آن شب باران می‌بارید.یونا نیم...

دردسر بچه داری پارت۴

دردسرهای بچه داری پارت ۱۶

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط