گفت : خیلیا توو این شهر از خفگی مُردن.

گفت : خیلیا توو این شهر از خفگی مُردن.
گفتم : آره، این طرفا دریا سرِ سازگاری نداره با کسی.
گفت : دریا خیلیا رو کُشته
اما اونایی که من میگم
همشون از دلتنگی خفه شدن ..
دیدگاه ها (۱)

به هر چی که نمی خواستم رسیدمجز تو که می خواستمت

بَـرگـ ـ ـرد لَنتے؛نَـزار گُناهـ کنمـ🙇 🏼 تو برنگردے مجبورمـ ...

تنهاییهزار بار بهتراست ازبودن باکسی که حواسش همباتو نیست وفق...

به نظر من همه بایدبرای یک بار هم که شدهطعم شکست را بچشندچون ...

part2 یهو آقای کیم اومد داخل گفت & آقای جئون چرا اینجا رو ...

گفت : چته جوون؟ توو خودتی!هیچی نگفتم ؛ گفت : با شمام ، خیلی ...

#pain #P²⁷ با زخمی روی مچ دستش رو به رو شدم با چشمای متعجب ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط