گفت : چته جوون؟ توو خودتی!

گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
هیچی نگفتم ؛
گفت : با شمام ، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرک گرفتی ..
گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذشت رفت ؟!
هیچی نگفتم ؛
گفت : آره ، حتما گذاشته رفته ، همشون میرن ، همشون ..
اصن میان که برن!
هیچی نگفتم ..
گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخم دلت تازه شه ، اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می‌دادیم به هم ..
یه نگاه آرومی بهم انداخت و دوباره گفت : بعدش یهو می‌‌دیدیم تو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته ؛
ما می‌موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها آخرشم هیچی به هیچی!
گفت : اما مرد باش ، هر چی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم ، بالاخره فراموشش می‌کنی ، بهت قول میدم ، جوری که حتی اسمشم یادت نیاد‌ .
گفتم : آقا دستت درد نکنه ، سر چار راه پیاده میشم .
کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته :
" فریبا "
دیدگاه ها (۰)

«بعضی چیزها هرگز از یاد نمی‌روند و نمی‌گذرند ، سنگینی بعضی چ...

بی‌رحمانه‌ترین‌ حالتِ زیستناینجاست که ما؛هر‌چقدر هم چه غمگین...

‏‌ما دوام آورده‌ایم، چون آدمیزاد عادت می‌کند. به همه چیز عاد...

حس تعلق نداشتن داره از درون نابودم می‌کنه. تعلق نداشتن به ای...

#play_back #پارت_۴دستشو با اون یکی دستش گرفت و اصلا نگام نکر...

سناریو باکودکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط