+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.34
جیمین بعد از اینکه کوک رفت بیرون، آروم در رو بست و برگشت سمت ا.ت. هنوز از فاصله دور نشسته بود تا ا.ت بیشتر نترسه.
جیمین با صدای خیلی نرم
🐥 ا.ت جون، آروم باش. نفس عمیق بکش... آره، همینجوری. کوک الان نمیاد داخل. قول میدم.
ا.ت هنوز بدنش میلرزید. دستاشو آروم پایین آورد ولی هنوز به دیوار چسبیده بود. چشماش قرمز و پر اشک بود.
(ا.ت صداش گرفته و ترسیده)
+ هر وقت میاد... فکر میکنم میخواد بزنتم... دیگه نمیتونم... واقعاً نمیتونم...
جیمین آه کشید و با مهربونی سرشو تکون داد.
(آروم)
🐥میفهمم... واقعاً میفهمم. کوک این مدت خیلی شدید باهات رفتار کرده. طبیعیه که اینجوری بشی. ولی فعلاً من اینجام. تا وقتی من باشم، اجازه نمیدم نزدیکت بشه.
جیمین یه لیوان آب برداشت و آروم گذاشت رو میز کنار تخت.
🐥بخور یه کم. بدنتو ضعیف کردی. اگه غذا هم بخوری بهتر میشی.
ا.ت با دستای لرزان لیوانو گرفت و یه کم خورد. جیمین لبخند آرومی زد و سعی میکرد آرومش کنه.
تو همون لحظه، جونگ کوک بیرون اتاق بود و با عصبانیت به دیوار تکیه داده بود. یونگی هم اومد کنارش.
جونگ کوک غرغر کرد:
(عصبی)
- این دیگه چه وضعشه؟ حالا ازم میترسه؟ انگار هیولام!
یونگی سیگارشو روشن کرد و آروم گفت:
🐱 خب آخه کوک، تو حسابی لهش کردی. طبیعیه که فوبیا بگیره. جیمین درست میگه، فعلاً فشار نیار.
جونگ کوک مشتشو گره کرد ولی چیزی نگفت. فقط به در اتاق خیره شده بود.
داخل اتاق، جیمین هنوز با صدای آروم باهاش حرف میزد:
(مهربون)
🐥 اگه چیزی لازم داری بهم بگو. حتی اگه فقط بخوای حرف بزنی. من برادر کوکم ولی مثل اون نیستم. قول میدم بهت کمک کنم تا حالِت بهتر شه.
ا.ت فقط سرشو پایین انداخت و آروم گریه کرد. دیگه حرفی نزد، ولی وجود جیمین حداقل یه کم حس امنیت بهش میداد..........
ادامه دارد...........
بچه ها 🐱 یونگیه
-I shouldn't fall in love with you
p.34
جیمین بعد از اینکه کوک رفت بیرون، آروم در رو بست و برگشت سمت ا.ت. هنوز از فاصله دور نشسته بود تا ا.ت بیشتر نترسه.
جیمین با صدای خیلی نرم
🐥 ا.ت جون، آروم باش. نفس عمیق بکش... آره، همینجوری. کوک الان نمیاد داخل. قول میدم.
ا.ت هنوز بدنش میلرزید. دستاشو آروم پایین آورد ولی هنوز به دیوار چسبیده بود. چشماش قرمز و پر اشک بود.
(ا.ت صداش گرفته و ترسیده)
+ هر وقت میاد... فکر میکنم میخواد بزنتم... دیگه نمیتونم... واقعاً نمیتونم...
جیمین آه کشید و با مهربونی سرشو تکون داد.
(آروم)
🐥میفهمم... واقعاً میفهمم. کوک این مدت خیلی شدید باهات رفتار کرده. طبیعیه که اینجوری بشی. ولی فعلاً من اینجام. تا وقتی من باشم، اجازه نمیدم نزدیکت بشه.
جیمین یه لیوان آب برداشت و آروم گذاشت رو میز کنار تخت.
🐥بخور یه کم. بدنتو ضعیف کردی. اگه غذا هم بخوری بهتر میشی.
ا.ت با دستای لرزان لیوانو گرفت و یه کم خورد. جیمین لبخند آرومی زد و سعی میکرد آرومش کنه.
تو همون لحظه، جونگ کوک بیرون اتاق بود و با عصبانیت به دیوار تکیه داده بود. یونگی هم اومد کنارش.
جونگ کوک غرغر کرد:
(عصبی)
- این دیگه چه وضعشه؟ حالا ازم میترسه؟ انگار هیولام!
یونگی سیگارشو روشن کرد و آروم گفت:
🐱 خب آخه کوک، تو حسابی لهش کردی. طبیعیه که فوبیا بگیره. جیمین درست میگه، فعلاً فشار نیار.
جونگ کوک مشتشو گره کرد ولی چیزی نگفت. فقط به در اتاق خیره شده بود.
داخل اتاق، جیمین هنوز با صدای آروم باهاش حرف میزد:
(مهربون)
🐥 اگه چیزی لازم داری بهم بگو. حتی اگه فقط بخوای حرف بزنی. من برادر کوکم ولی مثل اون نیستم. قول میدم بهت کمک کنم تا حالِت بهتر شه.
ا.ت فقط سرشو پایین انداخت و آروم گریه کرد. دیگه حرفی نزد، ولی وجود جیمین حداقل یه کم حس امنیت بهش میداد..........
ادامه دارد...........
بچه ها 🐱 یونگیه
- ۸۲۶
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط