زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود ب

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد ناچار از گوشت تن خود میکند به جوجه ها میداد وقتی زمستان تمام شد که دیگر پرنده مرده بود جوجه ها بهم میگفتند: خوب شد مرد خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.

این است رسم روزگارما...
دیدگاه ها (۴)

پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتزنگ خورد و من و جیا رفتیم سم...

Enemys Embrsce [ part ۳۶ ]

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو لیلی ___دو هفته گذ...

professor Riddle,p58

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: Part⁵: ...

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد...

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط