..........

..........

صد و هفتاد و پنج مادر را
گل گرفتند و استخوان دادند

صد و هفتاد و پنج مادر پیر
روی پا استخوان تکان دادند

مادری که همیشه می پرسد
"زنده زنده چگونه جان دادند؟؟"

"ای به قربان دست بسته ی تو
دم آخر تو را امان دادند؟"

نگذاریم که پامال شود
خون سرخی که آن زمان دادند....
دیدگاه ها (۵)

🌹🇮🇷مادر برام قصه بگو... مادر برام قصه بوگو دل تنگه‌تنگهقصه‌ی...

به زیباییه مشکی

✦ اولین گناه ✦فصل چهلم: تا ابد---حسودی.لعنتی. حسودی.به بچه‌ه...

تو شب سرد کلانشهربرف انبوه بسته بود ارتباط و راه روماشین ها ...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط