#بزرگترین_آرزو

#بزرگترین_آرزو
P27

دیدنش اونقدرا هم باعثِ شگفت زدگیش نبود ؛چون کم کم داشت دیشب رو بخاطر میورد..
جلو رفت و روی صندلی نشست..
موهاشو عقب فرستاد و خجالت زده نگاهشو به اون داد..
+ببخشید که باعث شدم تو زحمت بیوفتی و ..

همون زمان کوک ظرف دستش رو روی میز قرار داد و ادامه حرف اونو کامل کرد..
_و ممنونی که هواتو دارم..

کاترینا ابروهاش بالا پرید و بی اختیار پلکاشو بهم زد..
+ها؟..
_از دیشب تا حالا نزدیک به هزار باره که همین حرفو تکرار کردی..
+دیشب..؟

وقتی نگاهِ پر سوال و متعجبِ اونو دید؛ بی خیالِ حرفی که میخواست بزنه شد..
+هیچی..

جونگکوک صندلی رو عقب کشید و مقابل اون ثابت شد..
با اشاره به کاسه ی روی میز خطاب به اون گفت:
_سوپ خماری تنها گزینه ایه که بنظرم برات الان بهتر از هر چیزیه..

نگاهی به بشقاب خالی اون انداخت:
+پس خودت..؟
_سفارش دادم بیارن.‌.
+صبحونه رو سفارش دادی برات بیارن؟!؟
_موادی که بنظر لازم بود برای پخت پزُ سفارش دادم..

لباشو روی هم فشرد و سری تکون داد..
بدجور ضایع شد..
با تردید دستشو بالا اورد و بین سه گزینهٔ قاشق و چنگال و چاپسینگ؛ قاشق رو برای خوردن سوپ انتخاب کرد..
بعد ازینکه قاشق دومو خورد دوباره نگاهشو به مرد مقابلش که حالا سرگرم گوشی بود و جدی تر از قبل بنظر میرسید داد:
+سوپی که درست کردی واقعا خوشمزه اس.. ممنو..

اما کوک درحالی که با ابروهای گره خورده به صفحه موبایل خیره بود حرفشو قطع کرد:
_خودم‌ درستش نکردم.

سوتیِ دوم!
با شنیدنِ این حرف غذا تو گلوش پرید و باعث سرفه اش شد..
و اما مرد روبه رو بدون اینکه حتی نگاهشو از صفحه موبایل بگیره لیوان آب رو مقابل اون قرار داد..
کاترینا خجالت زده از جا بلندشد و فورا گفت:
+عا میرم دستشویی؛ برمی‌گردم..

از گوشه چشم‌ نگاهی بهش انداخت و و سری تکون داد:
_نیازی نبود اطلاع بدی..

خجالت زده تر از قبل، از میز فاصله گرفت ؛از پله ها بالا رفت و قبل ازینکه اون متوجه بشه راهشو کج کرد و بجای دستشویی وارد اتاق شد..
همونطور وسط اتاق دو زانو شد و موهاشو بین دستای مشت شده اش گرفت:
+لعنتی چرا. انقد سوتی میدم!!!

با فکر به اینکه الان اگه تو اتاق ببینش چه فکری راجبش میکنه ایستاد و عقب گرد کرد اما با دیدن کوک که پشتش ایستاده بوده‌ و حالا دقیقا مقابلش قرار داره «هین» کوتاهی کشید و چند قدمی ازون فاصله گرفت
دیدگاه ها (۰)

معاملهp27پارت اسماتتهیونگ کوک رو براید استایل بلند کرد توی د...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

پارت ۱۹۷

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸ویو میکا_____چند ثانیه...

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

#pain#P¹⁰⁸#Season²مثل همیشه اخمی روی صورتش بود... داشت دوبار...

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط