داستان کوتاه ترسناک 😈

داستان کوتاه ترسناک 😈
....
با صدای بیسیمی که توی اتاق بچم بود بیدارشدم و شنیدم که زنم داره واسش لالایی میخونه ... وقتی روی تخت جابه جا شدم دستم خورد به زنم که کنار من رو تخت خوابیده بود👻 👻
دیدگاه ها (۹)

part 10

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

فیک تهیونگ

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

پارت ۴

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_65با دستم هلی به کتابخونه دا...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶ویو میکا_____صدای شلی...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط