.

.
از آن زمان که دانستم
چیزی درون سینه ام در تب وتاب تپیدن است
و نام این تپنده ی بیقرار "دل" است
عطش بیکرانی در جانم جاری شد
و رگهای روحم را به تسخیر تشنگی کشید
از همان لحظه، من ناآرام و ناآشنای خویش
در پی یافتن جرعه ای عطش نشان آواره شدم
هر چه آواره تر و جوینده تر، تشنگیم افزونتر
و یافتمش، نه یک جرعه بلکه رودی از مهر و نور
که از جانب خدا در همه ی هستی جاری بود
و در مسیر خود از دل من نیز می گذشت
و من پیشتر نه زلالی رود را دیده بودم
نه زمزمه ی جریان زندگی بخش او را می شنیدم
نام این رود روان و رام عشق است
بر کناره اش نشستم تا کوزه ی خواهشم را پر کنم
که عطش جانم را فرو نشاند اما نشد
نوشیدن یک جرعه آغاز طلب جرعه های پیاپی بود
از بیم خشک شدن رود و تشنه ماندن جانم
در مسیرش سد ساختم که سهم من افزون گردد
غافل از آنکه این رود را هیچ سدی مهار نمی کند
عشق در پس دیوار نمی ماند
طغیان می کند و دیوار فرو می ریزد
و حاصل این طغیان ویرانی ست
که نه عاشق از او در امان است و نه معشوق
و این خطای عشق نیست، خاصیت عشق است
که در جریان باشد و جان ببخشد
نه اینکه در سکون بماند و بیهوده جان ببازد
دستی اما از مسیر ویرانی کنارم کشید
کسی در گوش جانم زمزمه کرد
که خود را به جریان رود بسپارم
با او همراه شوم تا معجزه های بی شمار
در مسیر بی انتها و آبادش ببینم
و می دانم در دل این جریان است که
دیدار معشوق دُردانه میسر می گردد
و او کسی ست که عشق را
نه آنگونه که من می خواهم
آنگونه که عشق خواسته است می شناسد
و این شناخت مرا با عشق مانوس تر می کند
او کسی ست که من نمی سازمش
روحش را خدا ساخته و دلش را عشق پرداخته
و این روح و دل از ازل تا ابد آشنای جان من است
او را نه مطیع خویش، که بنده ی عشق می خواهم
و عشق، خود، به بندگانش آیین عاشقی می آموزد
آری من دل خواهم سپرد به رود بیکران عشق
که جریانش از خدا آغاز شده و به خدا می رسد
و در بستر این جریان پاک و زلال
جرعه نوشِ حقیقت های بیشمار خواهم بود
حقیقت هایی که جز در چشمِ دلِ عاشق نمایان نخواهند شد
دیدگاه ها (۳۰)

مـادرم نماز می خواند و من آواز ...عقایدمان چقدر فرق دارد؛او ...

بی تو؛ مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم؛ خیره به...

کاش می شد...کاش می شد خنده را تدریس کردکارگاه خوشدلی تاًسیس ...

جای خوبیست زمین،، فکرت اگر بگذارد شعر غمگین تو دست از سر شب ...

🌷معلم شهید🌷آن‌ها نرفتند؛فقط از هیاهوی خاک، به آرامش افلاک کو...

فراتر از خویش

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

اربعین فقط یک سفر نیست؛ قصه‌ی دلی‌ست که به عشق حسین (ع) راهی...

یک لیوان آب…اما پشت همین جرعه‌ی ساده، دریایی از محبت و عشق ن...

« هم عشقمی هم رفیقمی »روایتِ رابطه ای ست که در آن عشق فقط به...

سلام بر اوڪہ وجودش سرآغازِ عشق استنامش، ترانه‌اے بر لب‌هاے ب...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

شنیدن صدایتنجوای مهربان کلامتدیشب در تاریکی بغض و دلتنگیطلوع...

تو چون پیراهن آبی تازه ای بر تن روحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط