پارت62
پارت62
یکی دوسال بعد بود که مادرت داشت تو به دنیا می اورد من تو معموریت بودم وقتی معموریتم تموم شد رفتم سریع بیمارستان دستم تیر خورده بود اما مهم مادرت بود وقتی رسیدم یه بچه دادن بهم اما از مادرت خبری نبود مادرت مرده بود انگار دنیا رو سرم خراب شده بود
یعنی چی معلومه چی میگه مامان من یعنی چی سرم درد گرفته بود
بابا: دختری که خیلی ساکت بود من و می دید می خندید تو بودی می خواستم بکشمت تا سمیه نذاشت سمیه در اصل خاله تو بود اون بابت تو با من ازدواج کرد با به دنیا اومدن تو بهترین ادم از زندگیم رفت تو کپ مادرت بودی مو های خرمای روشن و چشای دریای مهربون و ساده وقتی مادرت رفت من دیگه اون امیر مهربون و خانواده دوست نبودم شدم یه ادم سنگ دل رو بی رحم همیشه سامیار ازت دفاع می کرد مراقبت بود به جای تو چوب می خورد
یه بار کمربندم خود به صورت تو از اون موقعه به بعد مادرت نیومد به خوابم عصبی تر بودم هر بار سر هرچیزی میزدمت سمیه هم کاری نمی کرد همش التماسم می کرد که اون دختر کاری نیست سامیار نتونست سر قانون های مزخرفم سر کنه فرار کرد و رفت باز از تو عصبی بودم چون اگه تو نبودی من این نمی شدم سامیار چوب نمی خورد و سارا زنده بود اسم مادرت سارا بود سمیه این اسم برات گذاشته بود همش تو مقصر همه چیز می دونستم تا دنیا مرد دیدم که بد شکستی بعد سامیار اون بهترین ادمت بود خوشحال بودم که داشتی گریه می کردی تا یه پیرمرد ازت خوش اومده بود فکر می کردم این جوری بدبخت تر میشی من انتقام کی گرفتم اون شب بهت گفتم تو رفتی تو اتاقت شبش مادرت بعد 16سال اومد به خوابم تف تو صورتم کرد گریع می کرد بالا سرت رو تخت می گفت تو خیلی گناه داری فردایش می خواستم جواب رد بدم به اون مردک با تو هم دیگه اذیتت نکنم اما تو رفته بودی مادرم بهم گفت متاسفه برای به دنیا اوردنم رفت از خونه سمیه شکسته شده بود من حتی به سمیه هم بعد کرده بودم اون جونیشو حدر داده بود برای من و بچه هام مادرم مرد بعد چند ماه هم سمیه تاقت نیاورد ومرد تنها شده بودم خیلی تنها پسرم فرار کرد و دخترم فرار کردن مادرت بعد مرگ سمیه اومد به خوابو سنگ پرت می کرد بهم می گفت ازم متنفره
هر لحظه نفس کشیدن برام سخت تر شده بود
بابا:تا تو رو تو ترکیه به عنوان دختر انی مری دیدم تو نگاه اول شناختمت چون کپ مادرت بودی با اون موهای که مادرت وقت ازدواج مون رنگ کرده بود با جدیدت تمام حرف میزدی تازه فهمیدم که خدا خیلی دوست داشت با انی مری اشنات کرد طولی نکشید خبر نامزدی تو با خانواده رادمنش اومد عصبی بودم تو حتی به منم نگفته بودی سارا دختر عمه ات سارا یادته اونم اسمتش شبیه تو بود با یه پسر رابطه داشت و ازش باردار بود من اون روز پشت تلفن با حسین حرف می زدم که رایان شنید
یکی دوسال بعد بود که مادرت داشت تو به دنیا می اورد من تو معموریت بودم وقتی معموریتم تموم شد رفتم سریع بیمارستان دستم تیر خورده بود اما مهم مادرت بود وقتی رسیدم یه بچه دادن بهم اما از مادرت خبری نبود مادرت مرده بود انگار دنیا رو سرم خراب شده بود
یعنی چی معلومه چی میگه مامان من یعنی چی سرم درد گرفته بود
بابا: دختری که خیلی ساکت بود من و می دید می خندید تو بودی می خواستم بکشمت تا سمیه نذاشت سمیه در اصل خاله تو بود اون بابت تو با من ازدواج کرد با به دنیا اومدن تو بهترین ادم از زندگیم رفت تو کپ مادرت بودی مو های خرمای روشن و چشای دریای مهربون و ساده وقتی مادرت رفت من دیگه اون امیر مهربون و خانواده دوست نبودم شدم یه ادم سنگ دل رو بی رحم همیشه سامیار ازت دفاع می کرد مراقبت بود به جای تو چوب می خورد
یه بار کمربندم خود به صورت تو از اون موقعه به بعد مادرت نیومد به خوابم عصبی تر بودم هر بار سر هرچیزی میزدمت سمیه هم کاری نمی کرد همش التماسم می کرد که اون دختر کاری نیست سامیار نتونست سر قانون های مزخرفم سر کنه فرار کرد و رفت باز از تو عصبی بودم چون اگه تو نبودی من این نمی شدم سامیار چوب نمی خورد و سارا زنده بود اسم مادرت سارا بود سمیه این اسم برات گذاشته بود همش تو مقصر همه چیز می دونستم تا دنیا مرد دیدم که بد شکستی بعد سامیار اون بهترین ادمت بود خوشحال بودم که داشتی گریه می کردی تا یه پیرمرد ازت خوش اومده بود فکر می کردم این جوری بدبخت تر میشی من انتقام کی گرفتم اون شب بهت گفتم تو رفتی تو اتاقت شبش مادرت بعد 16سال اومد به خوابم تف تو صورتم کرد گریع می کرد بالا سرت رو تخت می گفت تو خیلی گناه داری فردایش می خواستم جواب رد بدم به اون مردک با تو هم دیگه اذیتت نکنم اما تو رفته بودی مادرم بهم گفت متاسفه برای به دنیا اوردنم رفت از خونه سمیه شکسته شده بود من حتی به سمیه هم بعد کرده بودم اون جونیشو حدر داده بود برای من و بچه هام مادرم مرد بعد چند ماه هم سمیه تاقت نیاورد ومرد تنها شده بودم خیلی تنها پسرم فرار کرد و دخترم فرار کردن مادرت بعد مرگ سمیه اومد به خوابو سنگ پرت می کرد بهم می گفت ازم متنفره
هر لحظه نفس کشیدن برام سخت تر شده بود
بابا:تا تو رو تو ترکیه به عنوان دختر انی مری دیدم تو نگاه اول شناختمت چون کپ مادرت بودی با اون موهای که مادرت وقت ازدواج مون رنگ کرده بود با جدیدت تمام حرف میزدی تازه فهمیدم که خدا خیلی دوست داشت با انی مری اشنات کرد طولی نکشید خبر نامزدی تو با خانواده رادمنش اومد عصبی بودم تو حتی به منم نگفته بودی سارا دختر عمه ات سارا یادته اونم اسمتش شبیه تو بود با یه پسر رابطه داشت و ازش باردار بود من اون روز پشت تلفن با حسین حرف می زدم که رایان شنید
- ۱۱.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط