تک پارتی:وقتی میخواست سوپرایزت کنه و‌‌‌لی...

تک پارتی:وقتی میخواست سوپرایزت کنه و‌‌‌لی...
با دقت به ویترین شیرینی فروشی نگاه میکرد.
کمتر از نیم ساعت تا تعطیل شدن شیرینی فروشی مونده بود و اون هنوز چیزی که مناسب باشه رو پیدا نکرده بود..به ساعت مچیش نگاهی انداخت:"همین الانشم دیره!"
همین الانشم بیشتر از ده دقیقه هدر داده بود و کمتر از بیست دقیقه دیگه تعطیل میشد..نگاهی به اونطرف ویترین انداخت.درست همون موقع، نگاهش روی یه جعبه از کاپ‌کیک‌های خامه‌ای با اسپرینکل‌های ستاره‌ای ثابت موند.
انگشت اشارشو از پشت ویترین به طرف کاپ کیک ها برد:"همینارو میخوام!"
.
.
.
چتر مشکی رنگش ‌رو باز کرد و با سرعت به طرف ماشینش رفت تا کمتر خیس بشه..تقریبا اولای تابستون بود ولی باز هم بارون میبارید
داخل ماشین نشست و چتر رو بست:"هوففف باید سریع راه بیوفتم"
استارت ماشینو زد و راه افتاد..
.
برف پاک کن با ریتم ارومی روی شیشه ی ماشین حرکت میکرد.
صدای موزیک رو بالاتر برد و باهاش شروع به خوندن کرد..نگاهی به جعبه کاپ کیک ها و دسته گل بابونه ای که براش گرفته بود انداخت..لبخند پررنگی زد:"مطمئنم از خوشحالی بال در میاره!"
گوشیشو برداشت تا بهش پیام بده..ولی پشیمون شد با خودش گفت:"بهتره سوپرایزش کنم"
اون لحظه ای که در رو باز کنه و با لبخند و خوشحالی به استقبالش بیاد و راجع به کتابش حرف بزنه رو بار ها با خودش تصور کرده بود.
ولی بی خبر از اینکه پشت اون در ، خبری از لبخند و خوشحالی نیست...
.
.
زنگ خونه به صدا در اومد‌‌..
هوفی کشید و با کلافگی و صدای بلند گفت:"کیهه؟"
از جاش بلند شد و به سمت در رفت..نمیدونست چه کسی پشت دره و شاید اصلا براش مهم هم نبود..در رو باز کرد و عصبی گفت:"بله کی.."
حرفش نصفه موند..جیمین یه دستش دسته گل بابونه ی سفید ، و دست دیگش جعبه ی شیرینی بود:"سوپرایز!"
دختر لبخند محوی زد:"جیمین..عزیزم.."
جیمین سریع گفت:"تبریک میگم خانم نویسنده!"
لبخند رو لب هارین کم کم محو شد..سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت..جیمین یک لحظه احساس کرد که ، یک چیزی درست نیست!
موهای مشکیش شلخته و نا مرتب بود . چشماش خسته و پف کرده بود..اینا ویژگی های یه نویسنده ی خوشحال نبود!
دستاشو پایین تر اورد و لبخندش اروم اروم محو شد:"چیزی شده؟"
لبخند محوی زد:"نه..معلومه که نه..بیا داخل"
جیمین اومد داخل دست گل رو به سمتش برد:"بفرمایید"
هارین دختر خنده ارومی کرد:"چرا زحمت کشیدی"
جیمین جعبه رو روی میز گذاشت:"بیشتر از اینا حقته عزیزم"
پرده ها کشیده بود و خونه تاریک
روی میز یه لپ تاب باز بود یه ماگ قهوه ی نصفه
و کاغذ های چاپ شده بود
جیمین نگاهی به لپ تاب انداخت:"خیلی برات خوشحالم..خیلی!"
کاپ کیک هارو روی میز میذاره:"الان باید جشن بگیریم نه؟ شمع روشن کنم؟"
هارین چیزی نمیگفت..فقط سکوت کرده بود انگار نمیخواست واقعیتو بگه..جیمین این سکوت رو فهمید.
پس به هارین نزدیک شد و سوالشو پرسید:"نمیخوای تعریف کنی؟وقتی ایمیل قبولیت اومد چی شد؟چی گفتن؟"
هارین نگاهشو به اطراف داد :"امم خب.."
سرشو انداخت پایین..موهاش دور صورتش ریخته بود.
نگاهی به دست گلی که دستش بود و کارت کوچیکی که بین بابونه ها بود انداخت"برای بهترین نویسنده ی دنیا
هارین قشنگم
_جیمین"
بغضی ته گلوش احساس کرد..:"بهم ایمیل زدن"
_"خبب؟"
اب دهنشو قورت داد و گفت:"گفتن که..آمم..گفتن که.."
گفتن اون جمله براش خیلی سخت بود..مخصوصا وقتی روز و شب در حال نوشتن بود..اروم گفت:"رد شدم.."
لبخند پررنگ روی لب جیمین ، اروم اروم محو شد:"چی؟ردت کردن؟"
جمله اخر رو با اخم گفت..باورش نمیشد که اون رد بشه..ده بار تا الان کتابی که هارین نوشته رو خونده بود..اون هیچ عیب و نقصی نداشت داستانش فوق العاده بود..حداقل از نظر اون که اینطور بود
هارین لبخند غمگینی زد:"اره.."
_"چطور ممکنه؟ولی..ولی کتابت.."
هارین گل رو روی میز گذاشت:"مشکلی نیست جیمین..از اول خودمم اینو میدونستم‌‌."
آهی کشید و نگاهشو به چشمای جیمین داد:"بهت گفتم که..نباید از اول مینوشتمش الکی فقط وقتمو هدر دادم.."
اینو با بغض شدیدی میگفت..با لحن غمگینی گفت:"خودمم میدونستم استعداد ندارم"
جیمین عصبی گفت:"معلوم هست داری چی میگی؟؟ یه انتشارات مزخرف ردت کرده دلیل نمیشه استعداد نداشته باشی!"
هارین کلافه و با بغض گفت:"جیمین بس کن! همه اینا الکیه..وقتی این انتشاراتی که همرو قبول میکنه منو رد کرده خب پس مشکل منم‌‌..منم که استعداد ندارم"
جیمین با تعجب گفت:"هارین تو..از کی تاحالا انقد نا امیدی از خودت؟ تو همون دختری بودی که هر روز از داستانت تعریف میکردی!"
هارین با صدای بلند گفت:"اشتباه میکردم ، خب؟! فکر میکردم مثلا خیلی استعداد دارم و کسی بهش اهمیت نمیده ولی میبینی که..حتی یه انتشارات ساده هم ردم میکنه"
_"خب این دلیل بر این نیست که بی استعداد باشی!"
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۴)

تک پارتی:وقتی میخواست سوپرایزت کنه ولی...ادامه:پوزخند زد و د...

چندپارتی: وقتی دوست داره و...pt¹عین یه تماشاچی گوشه ای از سا...

سلام و درود حالتون چطوره؟یه صحبتی دارم با یه سری از عزیزان م...

عزیزای دلم درخواستی سناریو خیلی کم دادید سناریو های درخواستی...

#One_Last_Condition شرط آخر⬅︎p6هارین با احتیاط وارد اتاق شد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط