:)

گاهی، واژه‌ها کافی نیستند. بغضی که در گلو می‌شکند، حرف‌هایی که در سینه حبس می‌شوند، و احساساتی که وسعتشان از کلام فراتر می‌رود؛ در اینجاست که اشک، به عنوان آخرین و شاید اصیل‌ترین زبان احساس، از مجرای چشم جاری می‌شود.

اشک، نه فقط نشانه‌ی غم است. گاهی، موجی از شادی چنان بر دل می‌نشیند که چشم‌ها ناخودآگاه تر می‌شوند. اشکِ شوق، لطیف‌ترین لبخند طبیعت است بر چهره‌ی انسان. گاهی هم، اشک، فقط یک واکنش بیولوژیکی است؛ ردّی از گرد و غبار که از چشم پاک می‌شود، یا پاسخی به باد و سرما. اما در اغلب اوقات، اشک، پلی است میان دنیای درون و دنیای بیرون؛ پیامی بی‌پرده از عمق جان.

وقتی اشک می‌ریزی، گویی بخشی از سنگینی دلت را به بیرون می‌سپاری. هر قطره، داستانی ناگفته دارد؛ داستانی از عشق، از حسرت، از دلتنگی، از خشم فروخورده، یا حتی از رهایی. اشک، مانند بارانی است که بر کویر خشک احساس می‌بارد و گاه، پس از عبور آن، جویبار کوچکی از آرامش آغاز به جریان می‌کند.

اما اشک، همیشه پایان نیست. گاهی، آغاز دوباره‌ای است. پاک کردن اشک، یعنی آماده شدن برای دیدن جهان با نگاهی تازه، با قلبی شاید کمی سبک‌تر، و روحی که دوباره توان نفس کشیدن یافته است. اشک، ناگفته‌ای را می‌گوید که هیچ زبانی قادر به ادای آن نیست؛ سخنِ بلندِ سکوتِ احساس.
دیدگاه ها (۱)

میخوام تو پیج م فقط براتون فقط بذارم...

پارت ۳۳ان شب وقتی کاکاشی برگشت خانه، هیچی حس خوبی نمیداد. خا...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط