« تقاص عشق »
« تقاص عشق »
پارت ۶۷
ات بعد از اینکه از بیمارستانه خارج شد سوار ماشین اش شد و به رود هان رفت از ماشین پیاده شد و رفت سمته رود چند دقیقه ای همانطوری ایستاده بود و به رود خیره شده چشم هایش پر از اشک شده بود یعنی چی چرا جیمین اینطوری باهاش رفتار کرد یعنی شکستن قلب فردی که دوسش داری آنقدر آسونه اشک هایش رویه گونه هایش سرازیر شدن همانجا رویه زمین نشست
اشک هایش بی اختیار می ریختن ات کسی نبود که گریه کنه یعنی عشق اون را آنقدر احساسی کرده بود وقتی عاشق میشی قلبت درست مثله آبی میمونه که هرکسی بهش دست بزنه تکون میخوره قلبش به قدری ناراحت بود
که شاید بجای چشم هایش قلب اش داشت گریه میکرد
با صدای آرامی با خودش زمزمه کرد
ات : کاش یه لحظه پیشم میبودی و دست هاتو رو روی قلبم میذاشتی تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپه میلــرزه فقط میخواهم که بی اختیار خودم را در آغوشت جای بدهم دست هاتو دورم حلقه کنی
ات که از بچه گی به دره هان علاقه داشت هر وقت ناراحت میشد می اومد دره هان اونجا براش آرامش بخش بود و این رو همه میدونستن
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دینا تویه اتاق اش بود و با عروسک هایش بازی میکرد
یکم همونجا بود بعدش عروسکش رو برداشت و از اتاقش بیرون رفت به سالن رفت تشنش شده بود هیچکس بجز جانگ هی تو سالن نبود
دینا هم عروسک اش رو در بغلش گرفت
دینا : دختلم میلیم از عمه آب میخواهیم باسه
سمته جانگ هی رفت جانگ هی ایستاده بود و با گوشی حرف میزد دینا با دسته کوچیک اش چند دفعه زد به پای جانگ هی
جانگ گوشی را از گوشش برداشت و با عصبانیت گفت
جانگ هی : چته
دینا : من تسنمه بهم آب نمیدی
جانگ هی : دختره لوس برو خودت بردار
اونجی وارده سالن شد با دیدن این رفتار جانگ هی با عصبانیت سمتش رفت دینا وقتی اونجی رو دید سریع رفت سمتش و پاش رو گرفت و پشتش قائم شد
اونجی : این چه رفتاریه که با چه میکنی
جانگ هی : چیه... رفتارم هیچ مشکلی نداره
اونجی که خودش ناراحت بود چشم هایش پر از اشک شدن جیمین هم همان دقیقه وارده سالن شد و آمد سمتش آنها
جیمین : اونجی برو داخل اتاق
اونجی بدون هیچ حرفی با بغض رفت سمته پله ها
جانگ هی شوکه شد نمیدونست چرا اونجی اینجوری رفتار کرد
جیمین : جانگ هی
جانگ هی که هواسش نبود جیمین یه دفعه با صدای بلند تر گفت
جیمین : جانگ هی رفتار تو درست کن با دینا هم خوب رفتار میکنی فهمیدی
جانگ هی : اوفففف شما هستید و این دینا خسته شدم
جانگ هی از آنجا رفت دینا هم سریع سمته جیمین آمد جیمین هم اون رو از رویه زمین بلند کرد و بغلش کرد
دینا : بابایی عمه اونجی گریه میکرد
جیمین : نه اون فقط یکم ناراحته
دینا : چلا نالاحته
جیمین : چون اون امروز کاکائو نگرفته
دینا : واقعا
جیمین : آره حالا تو از جانگ هی چی میخواستی
دینا : من تسنمه آب میخوام
جیمین : بریم بهت آب بدم ...
پارت ۶۷
ات بعد از اینکه از بیمارستانه خارج شد سوار ماشین اش شد و به رود هان رفت از ماشین پیاده شد و رفت سمته رود چند دقیقه ای همانطوری ایستاده بود و به رود خیره شده چشم هایش پر از اشک شده بود یعنی چی چرا جیمین اینطوری باهاش رفتار کرد یعنی شکستن قلب فردی که دوسش داری آنقدر آسونه اشک هایش رویه گونه هایش سرازیر شدن همانجا رویه زمین نشست
اشک هایش بی اختیار می ریختن ات کسی نبود که گریه کنه یعنی عشق اون را آنقدر احساسی کرده بود وقتی عاشق میشی قلبت درست مثله آبی میمونه که هرکسی بهش دست بزنه تکون میخوره قلبش به قدری ناراحت بود
که شاید بجای چشم هایش قلب اش داشت گریه میکرد
با صدای آرامی با خودش زمزمه کرد
ات : کاش یه لحظه پیشم میبودی و دست هاتو رو روی قلبم میذاشتی تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپه میلــرزه فقط میخواهم که بی اختیار خودم را در آغوشت جای بدهم دست هاتو دورم حلقه کنی
ات که از بچه گی به دره هان علاقه داشت هر وقت ناراحت میشد می اومد دره هان اونجا براش آرامش بخش بود و این رو همه میدونستن
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دینا تویه اتاق اش بود و با عروسک هایش بازی میکرد
یکم همونجا بود بعدش عروسکش رو برداشت و از اتاقش بیرون رفت به سالن رفت تشنش شده بود هیچکس بجز جانگ هی تو سالن نبود
دینا هم عروسک اش رو در بغلش گرفت
دینا : دختلم میلیم از عمه آب میخواهیم باسه
سمته جانگ هی رفت جانگ هی ایستاده بود و با گوشی حرف میزد دینا با دسته کوچیک اش چند دفعه زد به پای جانگ هی
جانگ گوشی را از گوشش برداشت و با عصبانیت گفت
جانگ هی : چته
دینا : من تسنمه بهم آب نمیدی
جانگ هی : دختره لوس برو خودت بردار
اونجی وارده سالن شد با دیدن این رفتار جانگ هی با عصبانیت سمتش رفت دینا وقتی اونجی رو دید سریع رفت سمتش و پاش رو گرفت و پشتش قائم شد
اونجی : این چه رفتاریه که با چه میکنی
جانگ هی : چیه... رفتارم هیچ مشکلی نداره
اونجی که خودش ناراحت بود چشم هایش پر از اشک شدن جیمین هم همان دقیقه وارده سالن شد و آمد سمتش آنها
جیمین : اونجی برو داخل اتاق
اونجی بدون هیچ حرفی با بغض رفت سمته پله ها
جانگ هی شوکه شد نمیدونست چرا اونجی اینجوری رفتار کرد
جیمین : جانگ هی
جانگ هی که هواسش نبود جیمین یه دفعه با صدای بلند تر گفت
جیمین : جانگ هی رفتار تو درست کن با دینا هم خوب رفتار میکنی فهمیدی
جانگ هی : اوفففف شما هستید و این دینا خسته شدم
جانگ هی از آنجا رفت دینا هم سریع سمته جیمین آمد جیمین هم اون رو از رویه زمین بلند کرد و بغلش کرد
دینا : بابایی عمه اونجی گریه میکرد
جیمین : نه اون فقط یکم ناراحته
دینا : چلا نالاحته
جیمین : چون اون امروز کاکائو نگرفته
دینا : واقعا
جیمین : آره حالا تو از جانگ هی چی میخواستی
دینا : من تسنمه آب میخوام
جیمین : بریم بهت آب بدم ...
- ۲۰.۳k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط