★دوست بچگی...p⁶(end
★دوست بچگی...p⁶(end
عمیقاً احساس میکردم دارم با یک غریبه حرف میزنم!
حق داشت ازم ناراحت باشه اما من...
نامجون:
یکسال زمان کمی برای انتظار نیست...
فراموشش نکرده بودم اما مثل قبل هم عاشقش نبودم!
چند قدم نزدیک شد و گفت:"دکتر نامجون.. منو نمیشناسید؟؟"
_"میشناسمتون! سال پیش هم اومده بودید بیمارستان"
نااون بلند شد و قبل از اینکه رااون حرف بزنه گفت:"دکتر نامجون ممنونم که مادرم رو نجات دادید... جیهون... خوبه؟"
با لبخند مصنوعی گفتم:"بله خوبه"
چند ثانیه سکوت برقرار شد!
بنابراین به سمت دفترم حرکت کردم.
در رو بستم و دستم رو گذاشتم روی قفسه سینم!
شاید اشتباه میکردم.. من هنوزم مثل قبل عاشقش بودم!!
در اتاقم رو زدن...
نشستم روی میز و پروندهها رو گرفتم دستم و گفتم:"بفرمایید"
رااون بود...
چشماش پر اشک بود...
سعی کردم بیتفاوت باشم!
سرش رو انداخت پایین و گفت:"من میتونم عاشقت باشم!"
با این حرف حس عجیبی بهم دست داد...
حس عشق... به همراه بازیچه بودن!
من بازیچه نبودم... من فقط عاشق بودم!
اما رااون باهام چیکار کرد؟؟
یکسال ترکم کرد و بهم آسیب زد...
بلند شدم و با کینه گفتم:"وای چقدر خوشحال کننده! رااون میدونی منم میتونم همین حالا ترکت کنم؟؟ میدونی خودمو چقدر سرزنش کردم که ای کاش بهت اعتراف نکرده بودم؟؟ میدونی با هر بار دیدن خواهرت کنار دانشگاه جیهون، نابود میشدم؟؟ میدونی این چه حسیه رااون؟؟"
بغضش ترکید...
_"منم خودمو سرزنش میکردم نامجون! بعد اینکه گاهی با پیامهات قلبم تیر میکشید خودمو سرزنش میکردم و میدونستم میتونم عاشقت باشم! اما... بعد اینکه پیام ندادی و تماس نگرفتی سعی کردم فراموشت کنم! نامجون من فکر میکردم شاید اگه عشق بیاد تو زندگیم نتونم از پس زندگیم بربیام اما زندگیم بدون تو سختتر شده بود! خودمو گول زدم نامجون... من خودمو گول میزدم که تورو فراموش کردم..."
اگه دوباره بهم آسیب میزد چی؟؟
سرم گیج میرفت و حالم اصلا خوب نبود...
باید چیکار میکردم؟؟
تعادلم رو از دست دادم و داشتم میخوردم زمین که رااون مانع این اتفاق شد...
این صحنهی زندگی یکسال پیش هم اتفاق افتاده بود نه؟؟
وقتی سرش گیج رفت و افتاد تو بغل من...
بغلم کرد!
تو آغوشم گریه میکرد...
_"متاسفم نامجون... من دوستت دارم... قول میدم همیشه عاشقت بمونم و هیچ وقت ترکت نکنم!"
شاید یک جمله میتونه سرنوشت زندگیت رو تغییر بده!
(پنج سال بعد)
رااون:
از ماشین پیاده شدیم...
دست هامون رو حلقه کردیم و رفتیم پیش بقیه!
نااون که ما رو دید اشاره کرد بیایم سمت میز اونا...
با ذوق گفت:"چه زوج قشنگی هستید آخه شما!"
نامجون خندید و جواب داد:"ممنونم خواهر زن!"
بعد گذشت تایمی از مهمونی...
برای رقص رفتیم وسط سالن!
و وقتی موزیک تموم شد...
جیهون زانو زد و از نااون خواستگاری کرد!!
نااون به من نگاهی کرد و با لبخند پیشنهاد جیهون رو پذیرفت!
اشک شوق از چشام سرازیر میشد...
بعد اینکه اومدن کنار ما نااون گفت:"خیلی زود بزرگ شدم نه؟"
با چشمهایی که دریایی از اشک بودن گفتم:"آره نااون خیلی زود بزرگ شدی... جیهون... حواست به خواهرم باشه!"
جیهون جواب داد:"من همیشه عاشقش میمونم!"
با این جمله من و نامجون چشم تو چشم شدیم و لبخند زدیم...
این جملهی من بود که باعث شد همین حالا کنار هم باشیم...
اما این یک واقعیته!
ما همیشه عاشق هم میمونیم!!
چطور بود؟؟
فیک بعدی از جیهوپه! استقبال میشه؟
_ آگاتا★
عمیقاً احساس میکردم دارم با یک غریبه حرف میزنم!
حق داشت ازم ناراحت باشه اما من...
نامجون:
یکسال زمان کمی برای انتظار نیست...
فراموشش نکرده بودم اما مثل قبل هم عاشقش نبودم!
چند قدم نزدیک شد و گفت:"دکتر نامجون.. منو نمیشناسید؟؟"
_"میشناسمتون! سال پیش هم اومده بودید بیمارستان"
نااون بلند شد و قبل از اینکه رااون حرف بزنه گفت:"دکتر نامجون ممنونم که مادرم رو نجات دادید... جیهون... خوبه؟"
با لبخند مصنوعی گفتم:"بله خوبه"
چند ثانیه سکوت برقرار شد!
بنابراین به سمت دفترم حرکت کردم.
در رو بستم و دستم رو گذاشتم روی قفسه سینم!
شاید اشتباه میکردم.. من هنوزم مثل قبل عاشقش بودم!!
در اتاقم رو زدن...
نشستم روی میز و پروندهها رو گرفتم دستم و گفتم:"بفرمایید"
رااون بود...
چشماش پر اشک بود...
سعی کردم بیتفاوت باشم!
سرش رو انداخت پایین و گفت:"من میتونم عاشقت باشم!"
با این حرف حس عجیبی بهم دست داد...
حس عشق... به همراه بازیچه بودن!
من بازیچه نبودم... من فقط عاشق بودم!
اما رااون باهام چیکار کرد؟؟
یکسال ترکم کرد و بهم آسیب زد...
بلند شدم و با کینه گفتم:"وای چقدر خوشحال کننده! رااون میدونی منم میتونم همین حالا ترکت کنم؟؟ میدونی خودمو چقدر سرزنش کردم که ای کاش بهت اعتراف نکرده بودم؟؟ میدونی با هر بار دیدن خواهرت کنار دانشگاه جیهون، نابود میشدم؟؟ میدونی این چه حسیه رااون؟؟"
بغضش ترکید...
_"منم خودمو سرزنش میکردم نامجون! بعد اینکه گاهی با پیامهات قلبم تیر میکشید خودمو سرزنش میکردم و میدونستم میتونم عاشقت باشم! اما... بعد اینکه پیام ندادی و تماس نگرفتی سعی کردم فراموشت کنم! نامجون من فکر میکردم شاید اگه عشق بیاد تو زندگیم نتونم از پس زندگیم بربیام اما زندگیم بدون تو سختتر شده بود! خودمو گول زدم نامجون... من خودمو گول میزدم که تورو فراموش کردم..."
اگه دوباره بهم آسیب میزد چی؟؟
سرم گیج میرفت و حالم اصلا خوب نبود...
باید چیکار میکردم؟؟
تعادلم رو از دست دادم و داشتم میخوردم زمین که رااون مانع این اتفاق شد...
این صحنهی زندگی یکسال پیش هم اتفاق افتاده بود نه؟؟
وقتی سرش گیج رفت و افتاد تو بغل من...
بغلم کرد!
تو آغوشم گریه میکرد...
_"متاسفم نامجون... من دوستت دارم... قول میدم همیشه عاشقت بمونم و هیچ وقت ترکت نکنم!"
شاید یک جمله میتونه سرنوشت زندگیت رو تغییر بده!
(پنج سال بعد)
رااون:
از ماشین پیاده شدیم...
دست هامون رو حلقه کردیم و رفتیم پیش بقیه!
نااون که ما رو دید اشاره کرد بیایم سمت میز اونا...
با ذوق گفت:"چه زوج قشنگی هستید آخه شما!"
نامجون خندید و جواب داد:"ممنونم خواهر زن!"
بعد گذشت تایمی از مهمونی...
برای رقص رفتیم وسط سالن!
و وقتی موزیک تموم شد...
جیهون زانو زد و از نااون خواستگاری کرد!!
نااون به من نگاهی کرد و با لبخند پیشنهاد جیهون رو پذیرفت!
اشک شوق از چشام سرازیر میشد...
بعد اینکه اومدن کنار ما نااون گفت:"خیلی زود بزرگ شدم نه؟"
با چشمهایی که دریایی از اشک بودن گفتم:"آره نااون خیلی زود بزرگ شدی... جیهون... حواست به خواهرم باشه!"
جیهون جواب داد:"من همیشه عاشقش میمونم!"
با این جمله من و نامجون چشم تو چشم شدیم و لبخند زدیم...
این جملهی من بود که باعث شد همین حالا کنار هم باشیم...
اما این یک واقعیته!
ما همیشه عاشق هم میمونیم!!
چطور بود؟؟
فیک بعدی از جیهوپه! استقبال میشه؟
_ آگاتا★
- ۵۰۶
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط