گفت برای چه تلاش میکنی؟
گفت برای چه تلاش میکنی؟
پاسخ دادم برای عشقش…
عشقی که سالهاست در آتشِ آن سوختهام و عاقبت نصیبم شد، اما…
حالا میترسم دوباره از دستش بدهم؛
میترسم تمام این سالها انتظار، تمام شبهایی که با خیالِ داشتنش گذشت و تمام دردهایی که به جان خریدم، بیمعنا شود.
گفت اگر روزی ترکت کند، چه؟
لبخندی زدم و گفتم
آن روز، شاید دیگر چیزی برای جنگیدن نداشته باشم؛
چون من برای رسیدن به او جنگیدم، نه برای زندگی کردن بدون او.
او تمام چیزی بود که سالها آرزویش را داشتم؛
عشقی که دیر رسید، اما درست در همان لحظهای که دیگر فکر میکردم سهم من از عشق، فقط حسرت است.
حالا که به دستش آوردهام،
فقط یک چیز میخواهم…
اینبار، این عشق پایانِ قصهام نباشد؛
آغازِ تمام زندگیام باشد.
- تقدیم به عزیز کرده ام
دست نوشته ژنرال جئـون
پاسخ دادم برای عشقش…
عشقی که سالهاست در آتشِ آن سوختهام و عاقبت نصیبم شد، اما…
حالا میترسم دوباره از دستش بدهم؛
میترسم تمام این سالها انتظار، تمام شبهایی که با خیالِ داشتنش گذشت و تمام دردهایی که به جان خریدم، بیمعنا شود.
گفت اگر روزی ترکت کند، چه؟
لبخندی زدم و گفتم
آن روز، شاید دیگر چیزی برای جنگیدن نداشته باشم؛
چون من برای رسیدن به او جنگیدم، نه برای زندگی کردن بدون او.
او تمام چیزی بود که سالها آرزویش را داشتم؛
عشقی که دیر رسید، اما درست در همان لحظهای که دیگر فکر میکردم سهم من از عشق، فقط حسرت است.
حالا که به دستش آوردهام،
فقط یک چیز میخواهم…
اینبار، این عشق پایانِ قصهام نباشد؛
آغازِ تمام زندگیام باشد.
- تقدیم به عزیز کرده ام
دست نوشته ژنرال جئـون
- ۱۱۷
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط