مردی داشت از خیابان رد میشد، صدایی گفت: ایست! 😳

مردی داشت از خیابان رد میشد، صدایی گفت: ایست! 😳





او ایستاد، همان لحظه آجری جلوی پاش افتاد.

نفس راحتی کشید و به راه افتاد. تا خواست از خیابون رد بشه باز همان صدا گفت: ایست!

همان لحظه ماشینی با سرعت از جلوش رد شد.

او پرسید: تو کیستی؟ ندا آمد: فرشته نگهبانت!

گفت: پس وقتی من داشتم ازدواج می کردم، تو کدوم گوری بودی؟؟!!!!
گفت خبر مرگم دو دقیقه رفتم دستشویی امدم دیدم ریدی تو زندگیت.....
دیدگاه ها (۲)

وقتی تو پاییز بعد از ظهر بیدار میشی و هوا تاریکهنمیدونی شبه،...

📖 آکادمی آستریاپارت چهاردهم | «استاد آلدن»صبح روز بعد...تمام...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔پارت پنجم | قانون جدیدجونگ‌کوک گوشی را داخل جیب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط