آمدی جانم به قربانت صفا آورده ای

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ای
درد بی درمان قلبم را دوا آورده ای
دور از روی چوماهت خانه غم بود دل
غمگسارم گشتی و با خود شفا آورده ای
با خودم گفتم اگر آیی سخن ها گویمت
چون بگویم چون لبی پر مدعا آورده ای
روز و شبها را به امید لقایت بوده ام
وعده ها دادی مرا حالا وفا آورده ای
با خودم گفتم ملک ایام هجران شد تمام
آمدی خوش آمدی جانی مرا آورده ای
دیدگاه ها (۵)

چشمهایت راکه دیدم حس وحالم جان گرفتدیده شدروشن چراغش دل بخود...

دلم نشسته به پایت، که رسم عشق این است بسی شکسته برایت، که رس...

در میان گونه هایت مانده ام در انتخابمن همیشه مبتلای عادت و...

هوای سینه ام تنگ است، برگرد،نفس بی رنگِ بی رنگ است، برگرد......

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

آمدے جانم بہ قربانت صفا آوردہ ایدرد بے درمان قلبم را دوا آور...

آمدی جانمٖ به قربانت صفا آورده ای درد بی درمان قـلـبـ...

عاشقانه های شبنم درکنارزندگیم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط