نامش ابوتراب بود.

نامش ابوتراب بود.
ابوتراب، پدرِ خاک
به مصراع‌ِ طلبه نظر کرد.
طلبه هم از خاک بود.
شعر اما به آسمان رفت ،
آفتابش سر زبان‌ها افتاد و در قلب‌ها نشست.
با همین گوشه چشم!
#تاخدا
دیدگاه ها (۱)

در طریق مرد بودن...همچو کوه درد باش،،،،یا نزن حرفی ز مردی،،،...

می‌گفت:باید به این ‌بلوغ برسیمکه نباید دیده شویم آنکس که بای...

دلم‌هواے ..شلمچہ ڪردہ سرزمین‌عشقسنگرهاےنور..لالہ‌هاےخونینـ:(...

_به سنگر تکیه زده بودم و به خاک‌ها پا می‌کشیدم. حاجی اجازه ن...

امشب شمع روشن می‌کنیم،نه فقط برای یک قاب عکس…برای داغی که رو...

این چشم غره‌های پدر از چیست؟ ... مادر من اشتباه نکردم کهتا چ...

#عمران_بهروجعاقلان را دوست دارم، عاشقان را بیشتردوست می‌دارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط