Epilogue بازگشت نور
🌙 Epilogue — بازگشت نور
ویو نور
هفت سال از آخرین جنگ گذشته.
من حالا شانزده سالمه.
همه میگن دنیا آرومه… ولی من هنوز اون لرزش درون زمین رو حس میکنم، انگار تاریکی هیچوقت کامل نمیمیره.
بابا هر روز صبح میره کنار دریاچه، همونجا که همیشه کتاب میخونه.
هنوز همون لبخند آرومش رو داره، ولی موهاش کمی خاکستری شده.
گاهی نگاش میکنم و دلم میگیره — چون میدونم اون دنیای منو ساخت، اما خودش ازش جداست.
رفتم کنارش نشستم.
*"بابا، میتونم یه چیز بپرسم؟"
لبخند زد.
_"هر چی بخوای."
*"تو هنوزم از خون خودت میترسی؟"
چشمهاشو بست، یه لحظه سکوت کرد.
_"نه عزیزم... حالا اون خون برای محافظت میتپه، نه برای انتقام."
یه نسیم آروم از روی آب گذشت.
پروانهای نشست روی دستم.
همون لحظه فهمیدم وقتشه — وقت رفتن.
*"بابا، وقتشه برم."
اون نگاهم کرد، نگاهش مثل همیشه پر از عشق و ترس بود.
_"میدونم. اون دنیا بهت نیاز داره."
*"ولی بدون تو چی؟"
لبخند زد.
_"تو خودِ منی. هر جا بری، من با توام."
اشک تو چشمهام جمع شد.
بغلش کردم.
برای آخرین بار صدای ضربان قلبش رو شنیدم.
آروم، محکم، زنده.
*"قول بده هر وقت دلت تنگ شد، آسمونو نگاه کنی."
_"چرا آسمون؟"
*"چون نور همیشه اونجاست."
---
ویو وی (تهیونگ)
وقتی رفت، دلم خالی شد.
اما آسمون اون روز عجیب روشن بود — مثل روزی که برای اولینبار صدای گریهشو شنیدم.
دخترم حالا خودش نورِ جهانه.
من دیگه نه خونآشامم، نه شکارچی.
فقط یه پدرم…
که هنوز هر شب به آسمون نگاه میکنه،
و زمزمه میکنه:
_"پروازت به تاریکی تموم شد، کوچولوی من."
---
📖 پایان نهایی داستان "پرواز به تاریکی"
✨ و اینبار، نوری ماند که دیگر از هیچ تاریکی نترسید.
دیگه منتظر ادامه این فیک نباش!🥲
ولی منتظر فیک های بعدی باش!😅
نظرتون راجب این فیک چی بود؟🥹
ویو نور
هفت سال از آخرین جنگ گذشته.
من حالا شانزده سالمه.
همه میگن دنیا آرومه… ولی من هنوز اون لرزش درون زمین رو حس میکنم، انگار تاریکی هیچوقت کامل نمیمیره.
بابا هر روز صبح میره کنار دریاچه، همونجا که همیشه کتاب میخونه.
هنوز همون لبخند آرومش رو داره، ولی موهاش کمی خاکستری شده.
گاهی نگاش میکنم و دلم میگیره — چون میدونم اون دنیای منو ساخت، اما خودش ازش جداست.
رفتم کنارش نشستم.
*"بابا، میتونم یه چیز بپرسم؟"
لبخند زد.
_"هر چی بخوای."
*"تو هنوزم از خون خودت میترسی؟"
چشمهاشو بست، یه لحظه سکوت کرد.
_"نه عزیزم... حالا اون خون برای محافظت میتپه، نه برای انتقام."
یه نسیم آروم از روی آب گذشت.
پروانهای نشست روی دستم.
همون لحظه فهمیدم وقتشه — وقت رفتن.
*"بابا، وقتشه برم."
اون نگاهم کرد، نگاهش مثل همیشه پر از عشق و ترس بود.
_"میدونم. اون دنیا بهت نیاز داره."
*"ولی بدون تو چی؟"
لبخند زد.
_"تو خودِ منی. هر جا بری، من با توام."
اشک تو چشمهام جمع شد.
بغلش کردم.
برای آخرین بار صدای ضربان قلبش رو شنیدم.
آروم، محکم، زنده.
*"قول بده هر وقت دلت تنگ شد، آسمونو نگاه کنی."
_"چرا آسمون؟"
*"چون نور همیشه اونجاست."
---
ویو وی (تهیونگ)
وقتی رفت، دلم خالی شد.
اما آسمون اون روز عجیب روشن بود — مثل روزی که برای اولینبار صدای گریهشو شنیدم.
دخترم حالا خودش نورِ جهانه.
من دیگه نه خونآشامم، نه شکارچی.
فقط یه پدرم…
که هنوز هر شب به آسمون نگاه میکنه،
و زمزمه میکنه:
_"پروازت به تاریکی تموم شد، کوچولوی من."
---
📖 پایان نهایی داستان "پرواز به تاریکی"
✨ و اینبار، نوری ماند که دیگر از هیچ تاریکی نترسید.
دیگه منتظر ادامه این فیک نباش!🥲
ولی منتظر فیک های بعدی باش!😅
نظرتون راجب این فیک چی بود؟🥹
- ۵.۰k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط