تمام این روزها سکوت کردی.!امروز که روز جدایمون بود وقت رف

تمام این روزها سکوت کردی.!امروز که روز جدایمون بود وقت رفتن وقتی گفتم حرفی نداری من دارم میرم.گفتی تو داری میری!اگه تو حرفی داری بزن؟تعجب کردم یعنی بعد این همه سال حرفایم رانشنیده بود.وقت رفتن گفتم.تمام حرفهایم تکراریست.توهمه راشنیده ای...من ازتوحرفی میخواهم...بازهم سکوت کرد.گریه ام گرفت.من منتظرنبودم بگویدبمان؟ من فقط دلم برای صدایش تنگ شده بود که ان هم باسکوتش ازم گرفت.
دیدگاه ها (۲)

پارت‌ ۸(ویو‌ تهکوک)«حواست کجاش خرگوش کوچولو...نزدیک بود بخور...

«قرار نبود عاشقت بشم» | تک‌پارتی جونکوک 🖤از همون روز اول با ...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

P4طناز با شنیدن حرف کانگ، رنگش پرید.— اگر مقاومت کرد... مجبو...

رمان :قرارداد سرنوشت

part 31 ساعت بعد... وقت کشیدن غذا ها بود... کمک خدمتکار ها غ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط