کاش میشد لحظه ها را حبس کرد

کاش میشد لحظه ها را حبس کرد
در کتاب زندگانی دست کرد
کاش در تقدیر آدم دل نبود
عشق را در خانه اش منزل نبود
کاش چشمانم صدایت میزدند
ساز غم هایم برایت میزدند
دل پر از اندوه جان فرسای توست
خوب میدانی دلم هم پای توست
فاصله گر قدرتش را پیش چشمانم کشید
از تنت روح لطیفت را درید
گوش بسپارد به این نجوای درد آلود من
تو نخواهی رفت از تن و از بود من
نور میخواند تو را سمت خدا
کاش میشد ابرها را کرد از باران جدا
گرچه این افسوس هارا رنگ نیست
کاش میشد گفت" این دل تنگ نیست"ـ
دیدگاه ها (۳)

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

‌الان دیگه بین خودم و اتاقم نمی‌دونم کدوممون بهم ریخته تریم....

کاش در تندیس آدم دل نبوداین همه غم داخلش منزل نبودکاش جای هر...

‌ کاش در تندیس آدم دل نبوداین همه غم داخلش منزل نبودکاش جای ...

کاش در تنــــــدیس آدم دل نبــــــــــــودایــن همــــه غـــ...

کاش در تندیس آدم دل نبوداین همه غم داخلش منزل نبودکاش جای هر...

کاش در تندیس آدم دل نبوداین همه غم داخلش منزل نبودکاش جای هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط