فردی چند گردو به رهگذری داد و گفت : بشکن و بخور و برای من

فردی چند گردو به رهگذری داد و گفت : بشکن و بخور و برای من دعا کن !
رهگذر گردوها را شکست ولی دعا نکرد .
آن مرد گفت: گردوها را میخوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم !
رهگذر گفت:


«مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»
دیدگاه ها (۳)

چرخید شمر تعزیه، شاعر دلش شکست یک قطره اشک آمدو پای غزل نشست...

در جبـهه یـواشکی سنــگر را ترک می کردنــد بــرای نمـاز شب

بارالها! چگونه باور کنم؟ نبودنش را وقتی که محبت دستی نوازشگر...

دعا پشت دعا برای آمدنت، گناه پشت گناه برای نیامدنت، دل در گی...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۸: وقتی عشق، وحشی می‌شودصدای نفس‌های سنگین...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

a dream. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط